Porn on the rise, Psycho’s in disguise, I’m just trying to find A mountain I can climb

 


*کمی آن‌طرف‌تر از ارس، ارمنستان است. سرباز به عکس پاسپورتم نگاه می‌کند و بعد به خودم نگاه می‌کند. موهات کو؟ موهام رفت. مسیر زیادی باید پیاده پیموده شود. کاش یک مینی‌بوسی، کوفتی، وجود داشت تا مسافرها کوله و چمدان به دست این مسافت را طی نمی‌کردند. یک سرباز ارمنی با عینک ری‌بن پاسپورت‌ها را چک می‌کند. الان دیگر در خاک ارمنستان هستیم. دخترها حجاب را برمی‌دارند. فری شاپ وسط راه تعطیل است. در مرزبانی سمت ارمنستان، ایرانی‌ها صف بسته‌اند تا کارهایشان زودتر از بقیه انجام شود و بروند که بروند. مرزبانی پول خورد می‌خواهد و کسی پول خورد ندارد و صرافی در سمت ایرانی مرز وجود دارد. این یک مشکل بزرگ است. اما ما پول خورد داریم. توی صف دعوا می‌شود. هموطنان به هم تیکه می‌اندازند. اینجا هم باید از دست شماها بکشیم؟ اینجا هم درست رفتار نمی‌کنید؟ منظورش از درست رفتار کردن هل ندادن است. کسی که این را می‌گوید به ریش پروفسوری و پیراهن سبز و شکمی نسبتاً کوچک -ولی به هر حال شکم- مجهز است. دست به کمر ایستاده. او بلد آن جمع است. همه از او فرمانبرداری می‌کنند مگر اینکه در گروهش نباشند. تعداد افراد حاضر در آنجا سی نفر و تعداد افراد گروه او، پنج نفر است پس بیست و پنج نفر نافرمان مدنی وجود دارند که دوست ندارند صف را آن طور که او می‌پسندد ببندند. دست به کمر سر تکان می‌دهد، اگر کمی زاویه و حرکیت چاشنی می‌کرد می‌توانست به گونه‌ای آقایانه و بامزه برقصد.

*این طرف مرز ما تازه می‌فهمیم پنج ساعت تا ایروان، یک افسانه‌ی کس‌شر است. جاده‌اش سی برابر جاده چالوس پیچ داشته و پیچ‌ها هم در فواصلی کوتاه از هم قرار گرفته‌اند. او از من ب شیش می‌خواهد. من ب شیش ندارم به او بدهم. هیچ دارویی جز اسپری سالبوتامول ندارم. آب جو ب شیش دارد. اما او آب جو نمی‌خواهد. بدن همه‌ی ما به خصوص ماهایی که عقب نشسته بودیم، عقب یک گل، خشک شده. راننده‌های ارمنی فارسی بلدند و مثل کرکس به ما نزدیک می‌شوند. مبالغ با چیزی که فکر می‌کردیم متفاوت است و متفاوت هم یعنی گران‌تر. آخرش یک بنز می‌گیریم. اسم راننده هایک است. هایک به ما نفری یک قهوه می‌دهد. قهوه‌ ترک. به خانومی که قهوه را جلویم می‌‌گذارد می‌گویم مرسی. و او هم بهم لبخند می‌زند. هایک موزیک ایرانی هم گوش می‌کند. محسن یگانه را می‌شناسم. یعنی چه کسی است که تاکسی‌سواری کرده باشد و محسن یگانه را نشناسد؟ ما بنز سواری گرفتیم در حالی که باید یک ون می‌گرفتیم، چون می‌خواستیم ارزان‌تر تمام شود. چهار نفر عقب یک نفر جلو. هایک می‌گوید این طوری سختمان است و پیشنهاد می‌دهد که وسط راه یک ون بیاید ما را ببرد تا عذاب نکشیم. من دوست دارم عذاب بکشم ولی پول‌هایم را از دست ندهم. جاده کمی سرسبزتر از سمت ایران است. دارم بی انصافی می‌کنم. جاده خیلی سرسبز تر از سمت ایران است. و به همین دلیل است که این مرز وجود دارد. از جایی که سبزی‌ها شروع شده دیگر ایران نیست. این احتمالاً تقصیر روس‌هاست. وسط راه نگه می‌داریم. توالت ایرانی، بی شیلنگ و فوق العاده کثافتی به من زل زده که قرار است تویش بشاشم. داشتم فکر می‌کردم…به اینکه ای کاش اتفاق بدی نیفتد. چرا باید دلم شور بزند؟ مگر من آدم نیستم؟

*یک سیخ کباب گوسفندی می‌گیریم که کمی گران‌تر از خوک است. نمی‌دانم چرا خوک نگرفتیم. به خاطر نظر جمعی بوده. یا اینکه نمی‌خواستیم جوگیر به نظر برسیم؟ کدام؟ گاو از همه‌چی گران تر است. یک سیخ هم کوبیده می‌گیریم و تاکید می‌کنیم حتماً پیاز بیاورند. همین غذاهای ناچیز و سیرنکننده با سه تا بطری آبجو نزدیک به هشتاد تومن می‌شود ولی ما تا وقتی به ایروان نمی‌رسیم نمی‌فهمیم چقدر و از کجا درمان مالیده‌اند. هایک که وسط راه جریمه شده در همین رستوران ما را به یک ون می‌سپرد. و فندک زرد من را هم یادگاری می‌‎گیرد که پریروز دو هزار و پانصد تومن خریده بودمش. برعکس هایک این‌یکی راننده یک کلمه هم فارسی نمی‌فهمد و اگر پلیس جریمه‌اش کند نمی‌تواند از گرانی جریمه بنالد و بگوید به آن گوسفند پشت فرمان حق حساب می‌داده پس چرا الان باید جریمه اش کنند آن هم به خاطر حرف زدن با تلفن. مبلغ جریمه هم اندازه با پول غذای ماست. هایک هفتاد بار این داستان را که پلیسی که جریمه‌اش کرده یک گوسفند است چون اگر نبود وقتی بهش می‌گفت گوسفند سرش را بلند می‌کرد، تعریف کرد. ما به هایک می‌گوییم گوگوش گوش کند تا بفهمد موزیک  یعنی چی و او به ما یاد می‌دهد که گران است به ارمنی یعنی چی؟ و همین طور خداحافظ. چون که من خودم می‌دانستم که بارف یعنی سلام و علاوه بر آن هازار نازور گالی سس نازوک سیره آلوشا(تسلط تسلط حمایتت میکنیم).

*قرار می‌شود ده هزار تا هم سر بدهیم تا در این ون بنشینیم. ونه خیلی جا دار است. و یک انسان بالغ می‌تواند سرش را بگذارد روی پای من و بخوابد، در حالی که خودم هم خوابیده‌ام. بغل هر پنجره هم یک جای بطری دارد. با این حال راننده نگران است این ته مانده‌های آب جو بریزد توی ونش و برای همین شخصا می‌آید و جایی که ما می‌نشینیم و جایی که این دو تا آبجو نشسته‌اند را چک و در پاره‌ای موارد دبل چک می‌کند. این ماشین‌ها با چیزی شبیه به گاز سی‌ان‌جی کار می‌کنند با این تفاوت که هر دو ساعت باید مخزنشان را پر از گاز کنند. گوژپشت برای این‌که ممنوع است که سرنشین هنگام سوخت‌گیری  داخل ماشین نشسته باشد ناچار به بیدار کردن ماست. همه‌ش سعی کردم بعد از بیدار شدن بهش اخم کنم. ولی اخم‌هایم چاره‌ساز نبود، این قانون است. و اخم به تخم قانون نیست.


*کل راه را خوابیدم تا رسیدیم ایروان. اگر بخواهم بی‌رحمانه بگویم، ایروان یک تفلیس ناقص است. ولی اگر بخواهم رحیم باشم باید بگویم ایروان آرامشی مثال زدنی دارد. طرف ایرانی که خانه را با واسطه‌ی اواجاره کرده بودیم شکل دیلرهای بنگ بود. خانه تهویه نداشت، یعنی دریچه‌ی کولر. ولی او به ما گفت شما نخواسته بودید. تهویه‌ در تابستان چیزی است که آدم بخواهد؟ این دیفالت قضیه است دیلر عزیزم. ما گفتیم گفته بودیم. گفت فکر نمی‌کرده ما خانواده باشیم، پرسیده بوده مجردید یا متاهل ؟ خب ما مجرد بودیم. باید می‌پرسید دختر پسر هستید، یا زن و شوهر. این‌طوری بهتر می‌شد. برای همه. روی تمام وسایل خانه گرد کهنگی ریخته بودند. دلال ایرانی صاحبخانه را آورد و به ما نشان داد. یک پیرزن مهربان بود که وقتی با دخترها چشم تو چشم می‌شد دستشان را می‌گرفت و با مهربانی چیزی می‌گفت که درست بود نمی‌فهمیدی چیست و درست هم بود که مخاطب جمله تو نبودی، ولی خوشت می‌آمد. آخرش دیلر بنگ ِ دلال خانه‌ کوتاه نیامد و دو نفر از ما رفتند تا از او جای سوپر مارکت و ایستگاه اتوبوس و کوفت و زهرمار را یاد بگیرند مشکلی که به وجود آمد این بود که آن‌ها خیلی دیر برگشتند و ما مجبور شدیم زنگ در خانه‌ی صاحبخانه را فشار دهیم.
*هیچ کدام یک کلمه از حرف هم را هم نمی‌فهمیدیم. برای همین او دوباره شروع کرد به قربان صدقه‌ی دخترها رفتن. من که کاپ ِ عن ِ پاتومیم را در کلکسیون افتخاراتم دارم، به او خودم و دو تا دختر را نشان دادم، و با دست پنج تا انگشتم را نشان دادم بعد دو را نشان دادم ، بعد این دو را برعکس گرفتم، یک آدم کردم که از در منزل خارج شده و دیگر مراجعت نکرده و وسط پانتومیم بازی کردنم هم گفتم پلیس. واقعاً موقعیت خطیری بود. پیرزن فکرهایش را کرد لبش را گزید دست یکی از دخترها را گرفت برد طبقه‌ی بالا و ی دستمال کاغذی مچاله کرد انداخت تو شوتینگ. این بهترین وقت برای توضیح دادن این که آشغال‌هایتان را چطوری دور بریزید نبود، ولی او بهترین آدم برای توضیح این کار بود. به هر حال این حرکت صاحب‌خانه فقط ما را نگران‌تر کرد. اگر دو تا دوست‌هایمان گفته بودند که قصد دارند از سوپر مارکت خرید هم بکنند این‌طوری نمی‌شد خلاصه وسط حرف زدن -به زبان اشاره- با پیرزن بودیم، که آن‌ها آمدند. با آبجوی میلر.

*شوتینگ زباله. این باعث می‌شود کل راهروی ساختمان بوی چاه توالت را از فاصله‌ی بیست سانتی‌متری بدهد. این به خاطر تابش آفتاب است و به خاطر شهرداری و به خاطر کمونیسم. مسئول راهروها و نمای خانه‌ها دولت است، نه مردم. احساس می‌کنم از بس دارم گرجستان را با ارمنستان مقایسه می‌کنم و نتایج را برای همه می‌گویم تبدیل به موجودی نفرت‌انگیزتر از قبلم شده‌ام. چون آن‌جا هم همین طوری بود و همه باید این را می‌دانستند. هوای ایروان شب‌ها با باد و باران همراه بود. و این نشان می‌دهد که خدا مسیحی‌ها را بیشتر از ما مسلمان‌ها دوست دارد. سوال: اگر در تابستان باران هم داشته باشید آیا سال بعد هم در دی‌وی لاتری پای در بند شرکت خواهید کرد؟ جواب: احتمالاً نه. سوال: اگر آبجو باشد و حجاب هم برداشته شود؟ جواب: اصلاً. ادامه‌ی سوال: اگر مجلس شورای اسلامی هنوز وجود داشته باشد، و شهردار تهران تخت و دست‌شویی‌اش را از زنش سوا کند و آیت‌الله‌ها مملکت را بچرخانند چی؟ جواب: گفتم که اگر حجاب نباشد و آبجو باشد، اصلاً. خود ارمنی‌ها با این آب و هوا مشکلی ندارند. یعنی کمی باران که هیچ کس را و به خصوص آن‌ها را نمی‌کشد. ولی من داشتم یخ می‌زدم. احساس می‌کردم هر آن ممکن است از کونم یخ در بهشت بریزد بیرون.  شب اول را مثل ندید بدیدها رفتیم پیتزا هات. پپرونی آپاچی پپرونی پیتزا هات را یک هیچ می‌زند. ولی مسئله ای نیست، چون ما پیتزاهات را برای گریه کردن دوست داریم، دوست داریم.  گارسن با شک از ما پرسید آر یو ایرنین؟ با  تردید و دلی پر زباد و سری پر ز پند گفتیم اُ -فاککینگ- یس. گفت پس نوش جان.


*ساس. یک سوپر مارکت زنجیره‌ای است که در نزدیکی ما هم شعبه دارد. تمام نیازهای ما -به جز جیش- آن‌جا برطرف می‌شوند. ابر و مایع ظرف‌شوری برای ظرف شستن. مایع دست‌شوری برای دست‌شستن. تمام لبنیات ارمنی‌ها ترش است. خامه‌اش عملاً قابل خوردن نیست. و پنیر سفید و ساده‌اش از ترشی دل را می‌زند. خیارها بیش از حد آب‌دار و گوجه‌ها بیش از آنکه گوشتی باشند، تخمی‌اند. مزیت ایران نسبت به کل جهان این است که میوه‌هایش خوشمزه‌ست. یک داستان واقعی: دخترعمه‌ام که از اِمریکا-نه آمریکا- آمده بود ایران در روز اول حضورش سی و دو تا خیار خورد و بعد از هر خیار خوردن در ذهنش بر دست کشاورزی که آن خیار را کاشته بود، بوسه زد. شب‌ دوم، بعد از اینکه ابسینث خوردیم زدیم بیرون. من خیلی به آبجو احتیاج داشتم و میل شدید داشتم به اینه خودم را بروز بدهم یا دست کمی جایی را آتش بزنم. رفتیم تو، و یک بشکه آبجو انتخاب کردم ولی نگذاشتند آن را بخریم. همه با من مخالف ت کردند و من را مست تشخیص دادند. آخرش از بین آن همه الکل یک بطری برداشتند و دادند دستم که خفه‌خون بگیرم. بطری را باز کردم و کوفت‌ترین چیز دنیا را سر کشیدم. بعد به کوفت بودنش اعتراض کردم. چیزی بود به اسم اچاکفسکی که یک درصد هم الکل نداشت. همه از اینکه کوفتی را خریده بودیم که مزه‌ی قره‌قوروت هم می‌داد، سرخورده شده بودیم ولی همه از اینکه من از روبه روی قفسه‌های الکل کنار رفته بودم خوشحال هم بودند. آخرین باری که رفتم ساس، برای خرید بیکن. بود. آن‌ها به بیکن می‌گویند بِکُن، ولی من هنوز این را نمی‌دانستم. برایم مترجم آوردند. گفتم چی می‌خواهم. نفهمید. آخرش یک چیزی پیدا کردم که روسی بود، گفتم ارمنی‌اش را می‌خواهم. گفتند نداریم. ولی از اینکه ارمنی‌اش را خواسته بودم خوشحال شدند. ولی مگر می‌شود نداشته باشند؟

*  اگر شما بخواهید آب بخورید با احترام به تمام شهدایی که در طول میلیاردها سال عمر کهکشان جانشان را از دست داده‌اند، نباید با یک شهید نقش بسته بر سنگ چشم تو چشم شوید، و چیزی که شما ازش آب می‌خورید هم شما را یاد امام‌زاده داوود نمی‌اندازد. آب خوری ها کوچک و مختصر و مفید هستند، شیر هم ندارند. کافی است خم شوید. کسی هم انگشتتان نمیکند. این آبخوری‌ها بهترین نکته‌ی ایروان است.

*چند بار رفتیم بار؟ سه. در اولی دیجی کاری کرد که همه برقصند و یکی از ما با دختری رقصید که مردم‌شناسی می‌خواند و قصد داشت به ایران هم بیاید و شانه به بالا لخت بود. بعدش همان یکی از ما عاشق شد و آمد گفت دارد می‌آید ایران و اسمش الیزا است. و با هم رقصیدیم. گفتیم گفتی وقتی می‌آید ایران چطوری پیدایت کند؟ گفت نه. گفتیم کوش؟ گفت رفت. دنبالش رفت توی خیابان. باران می‌آمد. اثری از الیزا نبود. ولی این یک صحنه‌ی عشقی خوب بود. بهتر، خارجی‌ای که می‌آید ایران حتماً جاسوس است، وگرنه مگر کسخل است؟ در دومی روی زمین نشستیم و بیتلز و استونز گوش کردیم ولی دود زیاد و جای نشیمن باعث شد بلند شویم برویم یکی دیگر که موزیک الکترونیک داشت و بچه‌مایه‌دارهای ارمنی برای دوستشان هپی برث‌دی می‌خواندند.

*روش تشخیص ایرانی‌ها این است که از دور کلیپسشان روی کله، مشخص‌تر از میمیک صورت است. و روش دیگر این است که هر کسی از مجسمه‌ای آویزان شده بود یا به قفسه‌های الکل چشم دوخته بود-مثل من- بدون شک ایرانی است. من برای بار دوم به ارمنستان نخواهم رفت. چون خیلی فرقی ندارد. دخترها همین قدر آرایش دارند و به قول دوستم انگار همه‌شان دارند تبلیغ شامپو می‌کنند. هر چند پستان‌هایشان خوش‌تراش باشد. مردم یک کلمه هم انگلیسی نمی‌فهمند و رفتارشان خیلی خوش‌رویانه نیست. قضیه‌ی قره‌باغ…یک مرد نزدیک اپرا کتابش را بهم نشان داد و گفت قره‌باغ. به من اشاره کرد. گفتم ایران. گفت ایران گود بعد به رنگ قرمز کفشم با پایش اشاره کرد و پایش را روی زمین کوبید. گفت تورک. پایش را فشار داد، سیگار فرضی‌اش را له کرد و عکس‌های کتاب که به نظرم شهدای ارمنی در جنگ قره باغ بودند را دوباره نشانم داد. گفت می، قره‌باغ. سر تکان دادم. کلاه‌نارنجی‌هایی از سراسر جهان آمده بودند، از کانادا، امریکا، خود ارمنستان، اروگوئه و آرژانتین، فرانسه، هلند، بریتانیا، آلمان، لبنان، ایران، عراق، مصر، از اسراییل -جز اینکه حاضر نشده بودند پرچم اسراییل را در دست بگیرند البته اینکه حاضر نبودند حدس و امیدواری من است، پرچمی دستشان بود که رویش اسم اورشلیم را داشت- این جمعیت که به جز کفش و جوراب لباس‌های متحد الشکلی را داشتند، رژه می‌رفتند. یک ارمنی ایرانی به من گفت این یک کمپ بی‌خود است. ولی دوستم که شعارشان را برایمان ترجمه کرد فهمیدیم در این کمپ بی‌خود می‌گویند تو کی هستی؟ من ارمنی‌ام. تو چی می‌خوری؟ خون ِ ترک.

*شب آخر هایک برایمان یک ون دیگر فرستاد که آخر سر دبه کرد و ده هزار تا از مبلغ مقرر بیشتر گرفت. با این حال ما حاضر بودیم پول تو جیب ارمنی‌ها برود تا هم‌وطن دیلرمان. که چون مسافر داشت می‌خواست با یک ماشین خالی لب مرز برود و مسافرانش را سوار کند و به ما گفته بود شصت‌هزار تا بدهید و با من بیایید. از عن کره می‌گرفت. دوازده شب حرکت کردیم ولی هنوز چیزی نخورده بودیم برای همین به یک سوپر مارکت رفتیم تا ساندویچ آماده در نان باگت بخریم. چهار تا بزرگ و پنج تا کوچیک. سه نفری رفتیم تو. دو نفر توی ماشین چرتی بودند. یکی‌مان که دستش از گرسنگی می‌لرزید وقتی دید تلاش‌های ما برای پرسش از فروشنده‌ی بی‌خیالی که احتمالا و به حق از ایرانی‌ها متنفر بود به ثمر نمی‌رسد و حرفمان را متوجه نمی‌شود، گفت وات ایز دیس؟ در حقیقت خواستار دانستن محتویات ساندویچ بود. فروشنده فقط نگاهی انداخت. دبیس ایز شومبول پرویز. فروشنده دیده بود ما عصبی هستیم و سعی کرد با بی محلی کردن عصبی ترمان کند برای همین من سعی کردم لای نان را ببینم که خدای ناکرده نان و پنیر نخوریم. کالباس بود، اما سبد ساندویچ ها برگشت به محوطه‌ای که ورود اعضای متفرقه به آن ممنوع است یعنی محفظه‌ی ترشی‌ها. گفتم ساری ساری ساری. ولی او نمی‌فهمید من چقدر متاسفم. اما به هر حال مجبور شد تکانی به خودش بدهد و ساندویچ‌ها را جمع کتد. همه را، هر نه تا را در دستم گرفتم و آن یکی دوستم کیسه نایلون را مثل کاندوم روی این نه تا ساندویچ بدمزه‌ی ناچیز با نان سفتشان کشید.

*وقتی نصف شب هم شما را برای گاز زدن بیدار کنند-سه یا چهار بار- بسیار نا امید می‌شوید ولی آس پیک این است که راننده خوابش بگیرد  شما هم انقدر خوابتان بیاید که دوست نداشته باشید او را بیدار کنید. من خودم قهرمان ناامیدی هستم. نزدیک به یک سال پیش وقتی رسیدم خانه دیدم مادرم سر جای همیشگی‌اش نشسته، ولی سریال نگاه نمی‌کند، بلکه گریه می‌کند. بعد از آن تصمیم گرفتم همه چیز را عوض کنم. زندگی خودم، داداشم، پدرم و مادرم را. فرمت دوستی‌هایم را. ارزش‌هایم را. سعی کردم بیشتر کار کنم. هنوز نشده. ولی در ارمنستان خیلی به این فکر کردم. به این فکر کردم که من این جا چه غلطی می‌کنم؟ آمده‌ام تفریح. مادرم رفته بود طالقان. و من برادر و پدرم را تنها گذاشته ام در حالی که تولد پدرم بود. کسی که وقتی ماچش کرده بودم آن قدر صورتش را صیقلی کرده بود که انعکاس صدای ماچم عین این بود که یک بشقاب برق انداخته شده با واکس را ماچ کنم. پس من در این سفر نباید بمیرم. چون هدف‌هایی دارم. و به خاطر هدف‌هایم دوستانم را از دست داده‌ام. به ارزش‌های قبلی‌ام پشت کرده‌ام. و حتما باید یک بار دیگر پدر و مادرم را ببینم، برای همین وقتی راننده‌ی‌خواب‌الود شیشه را پایین می‌کشد تا از فرط خواب نرود ته دره من هم به فارسی ناله می‌کنم که گاییدی، واقعاً سرد بود ولی همین که یک نفر بیدار بود و اعتراض می‌کرد، باعث می‌شد او بیدارتر شود. نمی‌دانم این‌ها همه‌اش فکر است. چیزی که از مغناطیس و الکتریسیته‌ی مغزی بیرون می‌ریزد. معلوم نیست به چه درد می‌خورد یا ماهیتش چیست. ماهیت این تصاویری که وقتی در آفتاب چشممان را روی هم می‌گذاریم چیست؟ از کجا می‌آیند چقدرش خیالی است؟ و چرا من خودم را ملزم به کسشر گفتن می‌کنم؟

* وقتی که از ایست بازرسی به سلامت عبور می‌کنید و اولین تصویری که می‌بینید این است: خمینی و خامنه‌ای با جمله‌های نابشان، می‌فهمید مکان تقسیم بر زمان یعنی سرعت. حتی کامران هومن هم در طول زندگی‌شان این همه کنار هم قرار نگرفته‌اند. سرباز باز ازم می‌پرسد موهات کو؟ گفتم هفته‌ی پیش هم همین را پرسیدی. چرا من از همه نپرسم چرا مو دارند؟ تا آن‌ها نگویند به خاطر ژنتیک. راه دیگر این است که عکس پاسپورت را عوض کنم. باطری ماشین خالی شده بود و صاحب ماشین که دیگر با هم رفیق شده بودیم و هنوز هم هستیم، تقصیر را انداخت گردن من….ولی این که ماشین من نیست. من آخرین نفر راندم ولی تا دم پارکینگ، من ماشین را در پارینگ پارک نکردم و از کجا باید بدانم که چراغ گل، آن‌جا قرار دارد؟ خیلی از خودم بدم آمد که باعث این اتفاق بودم. من خیلی از خودم بدم می‌آید. حتی بعد از سفر، و حتی در حینش و حتی قبل از سفر. هر چی همسفر در طول زندگی‌ام داشته‌ام…آن‌ها حتی بیشتر از خود من از من بدشان می‌آید این در حالی است که من در کودکی آن قدر محبوب بوده‌ام که بچه‌ها دوست داشتند من مبصرشان باشم. ولی اشکال ندارد، آن‌ها، همه‌ی همسفرهایم در طول این سی سال، همه‌شان بهترین همسفرانی بودند که من داشته‌ام. اواخر سفر من یک تکه عن شده بودم چون که فکر می‌کردم به این دنیا تعلق ندارم و اصلاً چرا حواس من هنوز کار می‌کنند؟  هرکسی  حق داشت از من متنفر باشد. ولی تنفر دیگران نسبت به هر چیزی، حتی من، چیزی نیست که من بخواهم به آن اهمیت بدهم.

So play the game «Existence» to the end Of the beginning

* مادرم رفت زیر پست روحانی در فیسبوک چیزی نوشت که دقیق به خاطر ندارم ولی مضمونش این‌طوری بود -یا مثل هز موضوع دیگری که درباره‌اش نوشتم، من دوست دارم این‌جوری به یادش بیاورم- که آقای روحانی من یک مادرم و در زندگی‌ام بچه‌هایم همه چیز من هستند- چه بد-  اگر روزی یکی از آن‌ها غمگین باشد دلم می‌گیرد -پس دل مادرم همیشه گرفته است چون من و داداشم مدرک درجه A  ِغم‌خوری با قاشق داریم و من خودم کمربند مشکی دان دو هم هستم و می‌خواهم در تهرانپارس کلاس خصوصی هم بگذارم- شما باید بدانید فرزند یک مادر همه‌چیز اوست. شما با نوید تغییر آمدید و گفتید رویه‌ها عوض می‌شود. پس چرا مرضیه رسولی در زندان است؟ شما نوشته‌های مرضیه رسولی را خوانده‌اید؟ باید حتماً بخوانید. من توسط پسرم با نوشته‌های او در همین فیس‌بوک آشنا شدم و باید بگویم او چیزهایی را می‌نویسد که آدم دوست دارد خودش آن‌ها را نوشته باشد. او به خاطر شرکت در تظاهرات در زندان است؟ خب پس چرا همه‌ی ما را نمی‌گیرید؟ – به مادرم گفتم رییس‌جمهور ربطی به این قضایا ندارد و این ها را در پیج صادق لاریجانی باید بنویسد و او هم پیج فیسبوک ندارد اما او اعتقاد دارد این‌ها همه‌شان یکی هستند- چرا همه‌ی ما را نمی‌گیرید؟ الان مادر مرضیه رسولی چرا باید غصه بخورد؟ بچه‌اش چه جرمی داشته؟ به جرم این‌که خوب می‌نوشته؟ از غذا، خوردنی، سینما، اجتماع؟ کمی مهربان باشید. شما سالیان سال است همه را دعوت می‌کنید در مراسم‌های مسخره شرکت کنند، رای بدهند، به ایرانی بودنشان، به ایران ببالند. چرا باید به ایران ببالند؟ یک موقع به آستین کوتاه پوشیدن جوان‌ها گیر می‌دهید-بله گیر- یک موقع به ماهواره داشتن. مگر ما ماهواره را اختراع کرده‌ایم که باید تاوان بدهیم؟- متوجهم که حرف‌های مادرم با حرف‌های خودم قاطی شده و کاری هم نمی‌شود کرد- نامه‌ی بلند بالایی بود. هر چی سند را زد نرفت. هر چی من هم سند را -علی‌رغم خواسته‌ی قلبیم-زدم نرفت. احتمالا به خاطر فیلتر شکن بود. گفتم نمی‌رود مادر من. گفت حتما یک کاری کرده‌اند که فقط تعریف و تمجیدها بیاید بالا -گفتم نه اینطور نیست و برای فیلتر شکن است، گفت کله‌ی پدر همه‌شان-بعد هم به همه‌شان گفت پدرسگ. حق هم داشت. من هم گفتم از این کامنت‌ها نگذار پس فردا دیدی آمدند سراغ تو. به شوخی گفتم. گفت بگذار بیایند. به جدی گفت. ادامه داد، این کاری است که ما کردیم و خودمان هم باید درستش کنیم. منظورش کل این قضایای انقلاب بود. مادرم خیلی ناراحت شده است. همیشه می‌گوید تمام دوستان شما تمام همسن و سال‌های شما مثل بچه‌های من هستند. ولی از طرفی هم خسته شده که این‌قدر برای همسن‌ و سال ‌های من غصه خورده. اما چطور می‌شود چیزی را که روی خون بنا شده از خون پاک کرد. چطور می‌شود دستگاهی که درست شده تا ظلم را پیاده کند ریسِت کرد و انتظار داشت دوباره همان کارها را شروع نکند. راهی نیست. به کی باید گفت؟ از چه طریقی باید گفت؟ فیسبوک؟ فکر نکنم. فکر کنم اگر رو در رو  و چشم تو چشم هم بگوییم به چیزی متهم شویم که خودمان هم درست ندانیم چیست.

* قبلاً تخصص من شاد کردن بود. بلد بودم چی کار کنم اما او را نمی‌توانم. من چیزی نیستم که او بخواهد. کاری نمی‌کنم که او دوست داشته باشد. و وقتی ادای انجام کاری را در می‌آورم که او دوست دارد نتیجه افتضاح است. او همیشه می‌گوید این‌طور نیست و می‌گوید من پسر خوب و مهربانی هستم. ولی هم من و هم او می‌دانیم این‌طور نیست. قدرتم کم است. خودم هم آدم درستی نیستم، یعنی من ترک ورداشته‌ام. و کمی هم…کم که نه مقدار زیادی هم ول کرده‌ام. برایم مهم نیست چی بشود. اتفاقات در زمانی که باید می‌افتادند و فرصتش بود برایم نیفتادند و دیگر چیزی برایم اهمیت ندارد، جز زمین خوردن باعث و بانی ِ نیفتادن اتفاقات. که آن هم واقعاً اندازه‌ای که کلمات نشان می‌دهند مهم نیست. البته دیگر نمی‌خواهم درست بشوم، کار من درست کردن است، نه درست شدن. سر بازی آلمان و آرژانتین رفت دراز کشید و من با سه نفر دیگر بازی را تماشا کردم. دوست داشتم آلمان بزند. من از نود که شش سالم بود و پدرم بازی‌های جام‌جهانی ایتالیا را در یک تلویزیون پارس که رنگ چوب بود تماشا می‌کرد و ما در خانه‌ی امیرآباد ساکن بودیم و خبری از تومور و پیری و چیزهای زشت بزرگسالی نبود دوست داشتم آلمان بزند. جز جام جهانی آمریکا که آلمان خیلی زود سوت شد و بعدش دوست داشتم ایتالیا بزند-چون از برزیل متنفر بوده، هسته، تخمه- همیشه دوست داشتم آلمان بزند. اگر آلمان حذف می‌شد دیگر برایم مهم نبود کی بزند یا بخورد. شاید کمی آرژانتین و  کمی انگلیس. چه جالب این دو تا با هم مشکل دارند. چه‌طور ممکن است فردی هر دوی این تیم‌ها را دوست داشته باشد؟ این‌طور که در بچگی این چیزهای تخمی اهمیت ندارند. رنگ لباس‌ها و ریخت بازیکن ها و ژ داشتن ِ آرژانتین مهم است. اینکه بیتل‌ها ایینگلیسی بودند مهم است و اینکه کلینزمن بعد از گل روی زمین سر می‌خورد و اینکه او بوده که به رودبار کمک کرده نه کس دیگری. برعمس چیزی که الان رسم شده و باعث و بانی اش اینترنت است، اگر کسی بخواهد طرفدار آلمان بشود لازم نمی‌بینم از من اجازه بگیرد. اگر کسی بخواهد به آلمان‌ها فحش بدهد هم ناراحت نمی‌شوم چون من ایرانی‌ام. از زبان آلمانی متنفرم و هیچ آواز آلمانی‌‌ای را هم نمی‌توانم تا آخر گوش کنم چون نمی‌فهمم چی می‌گویند-البته در مورد فرانسوی  با اینکه از زبان فرانسوی بدم می‌آید ولی خیلی از آوازهایشان را تا آخر گوش می‌کنم- ولی سینمای آلمان را دوست دارم-و مال فرانسه را نه-. هر بیست دقیقه یک بار بهش سر زدم. دستش را جوری روی سرش گذاشته بود انگار آفتاب چشمش را اذیت می‌کرد. البته چشمش بسته بود و هیچ آفتابی نمی‌توانست به آن چشم‌ها صدمه بزند، یعنی حتی کوچکترین صدمه‌ای. نافش افتاده بود بیرون چون تی‌شرتش از عمد اینطوری طراحی شده بود که ناف بیفتد بیرون. ولی اینطور که او خوابیده بود، ناف بیش از حد لزوم بیرون افتاده بود ولی من هم مشکلی نداشتم و حتی می‌توانم بگویم خوشم هم می‌آمد.  یک پایش رفته بود زیر یک پای دیگرش. و کفش‌هایش خیلی مرتب آن کنار جفت شده بود. مثل یک خسته‌ی حقیقی خوابیده بود. باید هم خسته باشد. عزیزش را ازش گرفته‌اند و انداخته‌اند زندان. و دوست پسرش هم آدمی است که بلندپروازی را دوست دارد اما پریدن بلد نیست. نزدیک شدم. صدای نفس کشیدنش را شنفتم. یک بوس کوچولو. بلند شدم. هر بیست دقیقه یک بار بهش سر زدم به این این امید که از سر و صدای من بلند شود و بیاید آن‌جا کنارم بنشیند و من بغلش کنم و از گرمای وجودش سرخوش شوم و با هم بازی را ببینیم و از بردن آلمان مثل بقیه‌ی آدم‌هایی که طبیعی است که از آلمان متنفر باشند زجر بکشد. دفعه‌ی آخر شالش را از رو صندلی برداشتم و کشیدم روش چون فکر کردم ممکن است سردش باشد. ولی گرمش شد و از خواب بلند شد. آمد کنارم نشست و چای نوشید. حتی نگذاشتم راحت خوابش را بکند. اما گرمای وجود ِ یک موجود زیبا چیزی بود که نصیبم شد، و من هم تعهد نداده‌ام جایی که همه‌ی چیزهای خوب دنیا را برای خودم نخواهم.

 

یا به عبارتی، فغانی و مرض، فغانی و کوفت

خب آقای فغانی به بازیکن میگه مچ بندش رو باز کنه و سوتینش رو ببنده، خب آقای فغانی تابلو رو برد بالا، آقای فغانی اشاره کرد بیا، آقای فغانی نشسته، آقای فغانی هم اون‌جاست، آقای فغانی گوزید، آقای فغانی بلند شد…نکنه چیزی رفت تو پاش؟ آقای فغانی در بقیه‌ی دیدارهای جام جهانی هم داور چهارمه و همکاران ما از اتاق فرمان میگن هورا، آقای فغانی اخم کرد، آقای فغانی دولا شد، آقای فغانی آرزو کرد که کاش خودش داور اول بود و این داور ژاپنیه داور چهارم، آقای فغانی بُغ کرده، آقای فغانی شق کرد، آقای فغانی انگشت کوچکه‌ی پای راستش رو حس کرد. دو دقیقه از آقای فغانی بکشید بیرون.به این فکر کنید که من تماشاگر، فغانی یا هر داور چهارم دیگه‌ای…. کیرمم نیست.

ساکر برای ساکرها

-سفارش دادند، چاپش نکردند، اینجا گذاشتم-

* هرچند فوتبال ایران در عرصه‌های مهم این رشته اعم از باشگاهی یا ملی حرف چندانی برای گفتن ندارد، مردم ایران فوتبال‌دوست هستند و تیم فوتبال ایران هم در جام جهانی حاضر است. البته شرایط ما با بقیه‌ی کشورها –مثل همیشه- فرق می‌کند. تیم‌مان بازی تدارکاتی درست حسابی انجام نداده است –که دلایل بسیار خنده‌داری هم دارد- و لباس تیم ملی هم تولید یکی از چهار برند مقرب به دربار فیفا نیست. مشکل اساسی‌تر فرمان‌بردار نبودن ستاره‌هایی بود که البته کی‌روش با خط زدن آن‌ها از تیم ملی خیال ما، خودش و آن‌ها را راحت کرد. لباس البته مشکلات بسیاری از جمله بکار گیری طرح مناقشه برانگیز یوزپلنگ، جنس نامناسب، طراحی دمده و…را داراست و هیچ کاری هم از دست کسی بر نمی‌آید. اما تیم یک‌دست شده و قدرت دفاعی آن طرفداران ایران را به نمایشی قابل قبول در جام جهانی امیدوار کرده. البته در نظر سنجی‌های مختلف ایران هیچ شانسی برای صعود ندارد و مردم هم می‌دانند که نباید انتظار صعود، پیروزی، حتی تساوی و حتی زدن یک گل به دروازه‌ی حریفان را داشته باشند. طرفداران تیم ملی هم انتظار پیروزی ندارند اما کیست که نداند آن‌ها عاشق صعود هستند. من به شخصه دوست دارم هر جور که شده با ارایه‌ی ضدفوتبال، وقت کشی، تکل‌های خشن و ارایه‌ی یک فوتبال نازیبا، با هر وسیله‌ای که هدف را توجیه می‌کند، به آرزویم که صعود تیم ملی است برسم. تیم ملی‌ای که احتمالاً الان که شما این مطلب را می‌خوانید با نیجریه بازی کرده. و لابد بازی را بسیاری‌تان مثل من با گزارش‌های غیرقابل تحمل، سانسورهای گوناگون و بازپخش صحنه‌های آهسته از دو سه تا استارت و شوت و تماشاچی‌های نیجریه‌ای – چون ایرانی‌های خارج قابل پخش نیستند- دیده‌اید.
*فکر می‌کنم تمام طرفداران فوتبال، عاشق تماشای آن به صورت دسته‌جمعی باشند. مگر مهم‌ترین عنصر در فوتبال قسمت کردن نیست؟ قسمت کردن پیروزی، شکست، توپ، زمین، هوا و حتی تماشا. اما پلیس ایران لذت قسمت کردن حال و هوای جام جهانی را بین تماشاچیان ایرانی برازنده نمی‌داند. پلیس که علاقمند به خط‌کشی میان دو جنس است از نمایش فوتبال در سینماها با همین بهانه جلوگیری کرد تا دو جنس با خیال راحت و فراغ بال بیشتر در زیر سقف‌های خانه‌ها با هم مشغول تماشا شوند. کاری که پیش از این هم انجام می‌دادند و بعد از این هم انجام خواهند داد و نه از دست پلیس و نه کس دیگری هم هیچ کاری بابت توقفش برنمی‌آید. البته که گردن مردم در مقابل فرامین حکومتی و نیروهای مسلح از مو هم نازک تر است و اطاعت می‌کنند. شاید بتوان آن‌ها را حتی قانونمند دانست. اما چطور می‌توان اسم چیزی که ما را در نظر نمی‌گیرد اما برای ما تصمیم می‌گیرد را قانون گذاشت؟ اینجا اطاعت به معنای قبول کردن نیست و این نکته‌ایست که باید – در کنار یک میلیون نکته‌ی مطرح دیگر- در مورد سبک زندگی خصوصی و عمومی مردم در اواخر قرن چهاردهم هجری شمسی، مورد توجه دست اندرکاران قرار بگیرد. به هر حال همیشه باید به ما یادآوری شود که ما با بقیه‌ی دنیا فرق داریم و این‌جا از این خبرها نیست. مستمسک‌ها و دستاویز ها برای توجیه تراشی مخالفین با شاد بودن مردم بسیار است. از توجیهات مذهبی تا نقل‌قول‌های سیاسی همیشه چیزی هست که نتوان از پس آن برآمد. دز این حیطه‌ها ما نمی‌دانیم باید به کجا اعتراض کنیم و از چه کسی بخوایهم. از دولت؟ از پلیس؟ از قوه قضاییه؟ از مجلس؟ از شورای شهر؟ از شهرداری؟ راه برقراری ارتباط با عزیزان از چه طریقی است؟
*چند روز بعد وقتی به بازی‌ها نزدیک‌تر می‌شویم پلیس با صادر کردن ابلاغیه‌ای، حتی نمایش تلویزیونی در رستوران‌ها و کافه‌ها را نیز ممنوع اعلام کرد و گفت با متخلفین بر اساس ضوابط برخورد خواهد شد. در همین ابلاغیه تاکیدی هم روی بازی های ایران انجام گرفت. و بدین ترتیب ما از تماشای بازی تیم ملی کشورمان – تنها کشوری که داریم و خواهیم داشت- در کنار هم و با جمعیت زیاد محروم شدیم. اما چرا؟ آیا فضای کشور ما اینقدر امنیتی و ملتهب است که بدنه‌ی اصلی حکومت از جمع شدن چند نفر در چند جای شهر واهمه دارد؟ و اینکه می‌گویم بدنه‌ی اصلی حکومت به این دلیل است که هیچ مقام بالایی حاضر نشد به تصمیم پلیس اعتراض کند یا دست کم به مخالفت با آن بپردازد. بنابراین چرا نباید چنین نتیجه‌ای بگیرم؟ اگر تئوری واهمه داشتن صحیح باشد باید دید چه اتفاقی افتاده که اکثر مردم از آن بی‌خبرند. اصولاً چند نفر که دور هم فوتبال تماشا می‌کنند و با قصد قبلی تماشای فوتبال در کافه یا رستورانی جمع می‌شوند مسلح به چه نوع سلاحی بازی‌ها را تماشا می‌کنند و قرار است کدام تابو را از وسط بشکنند؟ آیا این دست کم گرفتن درک انسانی و بی‌شعور فرض کردن مردم نیست؟ اگر این طور باشد حضرات یک عذرخواهی بزرگ به همه‌ی ما بدهکارند. همچنین با فرض اینکه گروهی اراذل و اوباش از فرصت پیش آمده سود جویی نمایند و شهر را به هم بریزند، آیا نیروی پلیس نباید آماده‌ی برخورد با آن‌ها باشد؟ پاک کردن صورت مسئله توجیه ضعف پلیس نیست؟
*این اتفاقات فقط خنده‌دار است. وقتی به بازی‌های جام جهانی فکر می‌کنم تنها چیزی که می‌بینم ورای اشک‌ها و لبخندهایی که در پس هر بازی نمایان می‌شود، حس لذت است. لذت برای برگزار کنندگان، دست‌اندرکاران، بازیکنان و تماشاگران که اتفاقا بزرگترین بخش لذت نصیب آن‌ها می‌شود: تماشا. حالا چرا نباید نتیجه گرفت که آن‌ها با لذت بردن ما از تماشای بازی‌ها دشمنند؟ چرا آقای رسایی باید تن بازیکنان و دیگر میهمانان جام جهانی را با تهدید به این که تحت نظر خواهند بود تا دست از پا خطا نکنند، بلرزاند؟ در همین فاصله که ایشان اعلام تمایل جهت حضور در کاروان تشویقی تیم ملی در برزیل کردند، چند نفر از حضور در کاروان تشویق تیم ملی انصراف دادند. تمام این چیزی که مردم می‌خواهند به رسمیت شناختن خواسته‌های منطبق بر منطقشان است و بله… ایران از اقوام و خرده‌فرهنگ های گوناگون شناخته شده اما چیزی که من در طول سی سال در مملکت عزیزم دیدم تنها نادیده گرفته شدن بخشی عمده از خواسته‌های ایشان از سوی مسئولین بود.
*سال هشتاد و چهار پنج بود و من هنوز دانشجو بودم. رو به روی حراست یکی از ساختمان‌های دانشگاه علوم و تحقیقات نشسته بودیم. کلاسمان تشکیل نشده بود و حدود ده نفری می‌شدیم. ناگهان یک نفر از حراست جست بیرون و دست من را محکم گرفت. فکر کردم لابد دزدی کرده‌ام و یادم نیست کی و کجا دزدی کرده‌ام. رفتیم دفتر رییس. نشاندنمان. اولش سرمان داد زدند، بعد کمی توهین کردند، بعد کمی نرمی کردند، البته به سبک خودشان. بعد که مطمین شدند متنبه شدیم برگه آوردند و تعهد گرفتند. تعهد دادم که دیگر هرگز در محیط دانشکده نخندم. این تعهدی است که دادم. جرمم خندیدن بود. خدا را شکر که با تعریف کردن این اتفاق که افتاد توانستم خیلی‌ها را بخندانم. نامه‎‌اش هم آمد در خانه و مادرم دید که مورد انضباطی‌ای دارم که اسمش خندیدن است. مادرم از من خواست از این به بعد کمتر بخندم. من هم گفتم چشم. و واقعاً هم دیگر فقط به حراست اخم و تَخم می‌کردم. وقتی کلاسی تشکیل نمی‌شد با همان بچه‌ها همگی می‌رفتیم فرحزاد که هوای پاکش خنده‌آور بوده و قلیان می‌کشیدیم که خیلی برای ریه‌ مفید است و هرگز نمی‌آمدیم جلوی حراستی که امنیت ما را خدشه دار می‌کرد بنشینیم. این اتفاقی که می افتد تفرقه است. من دیگر نسبت به آدم های این مدلی که برای امنیت خودم، برای فرهنگ خودم، برای حفظ مذهب خودم، برای آینده‌ی خودم نگرانند و نگرانی‌شان را با توبیخ کردن من نشان می‌دهند، اهمیت نمی‌دهم. به این دلیل که من فقط یک زندگی دارم و شاید دیگر فرصت نباشد بخندم. و به همین ترتیب باید بگویم من یک کشور دارم و شاید دیگر فرصت نباشد از تیم فوتبالش حمایت کنم.
*دوست دارم ببپرسم چون شاید مخاطب این سوال خیلی‌ها باشند و هرگز هم این کلمات را نخوانند، شاید این نوشته اصلاً چاپ نشود. و چاپ نشدنش هم بسیار طبیعی باشد. چون این نوشته یک نوشته‌ی اعتراضی است و به من حق اعتراض داده نمی‌شود. به چیزی اعتراض دارم که جایگاه شغلی آدم‌های بسیاری را نشانه می‌گیرد. کسانی که ما را نادیده گرفته‌اند، جز به وقت انتخابات. شما برای ما چه کردید؟ و دقیقاً به خاطر کدام یک از کارهایی که برای ما کردید این همه انتظار از ما دارید؟ دقیقاً کی قرار است خواست من و امثال من برای شما مهم باشد؟ تا کی قرار است ما را از خیابان برانید و وقتی درخانه پناه می‌گیریم پیدایمان کرده و ادبمان کنید. به چه جراتی ما را از شادی کردن منع می‌کنید و چگونه راحت سر به بالین می‌گذارید؟ لطفاً یک نفر بدون زندانی کردنم، به من پاسخ دهد.

 

Isabella of castile-مارتادلای پاستیل

-این پست ایمپرووایز است، نه ویرایش شده، نه می‌شود و نه قرار است چنین بلایی سرش بیاید-

هیچ‌کس با من نبود. تنهای تنها بودم. در حالی که بهم خیانت شده بود. هیچ‌وقت هیچ‌کس نیامد طرف من را بگیرد. حتی صمیمی‌ترین رفیقم به گفتن جنده اکتفا کرد. من انتظار داشتم او را از زندگی‌اش پاک کند. از همه جاهای مجازی و واقعی. ولی انتظار بی‌جا داشتم. این انتظار بی‌جایی است، رسالت من این نیست که چشم بقیه را باز کنم. رسالتم تقسیم هر چیزی -حتی کوچکترین چیزی- به بعد و قبل خودم است. آدم وقتی بهش خیانت می‌شود دوست دارد طرفش را بگیرند اما کسی جرات این کار را نداشت.من حتی مشکلی با خیانت انجام شده نداشتم و تا مدت‌ها هم آرام بودم، اصلاً تا زمانی که پیچ نخورده بودم حتی معتقد نبودم این خیانت است یا نیست. من فقط می‌خواستم او برگردد. و در بالکن بدترین شرکت دنیا با سیگارم حرف می‌زدم و از کائنات و انرژی‌های موجود در آن تمنا می‌کردم که فقط برگردد. و من هیچ سوالی ازش نمی‌پرسم. و از زخم زبان هم خبری نخواهد بود. برگردد تا یواش یواش چیزی که شروع کرده بودیم را تمام کنیم. با کمک هم.

این که من از بقیه بخواهم به خواست من بها دهند، دون شان، دون فرهنگ و به دور از اخلاق معاشرت تشخیص داده شده بود و کوچک‌ترین کاری از دست من بر نمی‌آمد. من موذی‌گری اطرافیان را می‌دیدم. ولی اگر چیزی می‌گفتم به وحشی بودن متهم می‌شدم. البته من که هیچ‌وقت چیزی نگفتم، پس این را از کجا می‌دانم؟ چون انسان قدرت ماورا الطبیعه‌ای به نام  حدس زدن دارد. هر انسانی این را دارد. حتی من هم داشتم. بد تر از همه این بود که من با بهانه‌های واهی، این‌که سر فلان مصیبت واکنش بالغانه نشان نداده‌ام، این‌که دوست داشته شدنم توسط او ممکن است برایش ترسناک باشد و به او آسیب بزند، این‌که هنوز خیلی از دخترها آن بیرون هستند که منتظرند امتحانشان کنم، و این‌که من که دارم می‌روم آمریکا و تو هم که داری نمی‌روی آمریکا، دک شده بودم. ولی بعداً قطعه‌های پازل را پیدا کردم و نیازی به گفتن من نیست که ماهی را هر وقت از آب بگیرید می‌میرد. در حال مستی و نزاری شنیدم چه شده. بعد یکی دو تا تلفن زدم. به دو سه تا دوست مشترک اما خیلی دور، آمار گرفتم و ته و توی قضیه را در آوردم و خودم را راحت و بقیه را ناراحت کردم. ناراحت که چرا این‌جوری می‌کنم. به نظر شماها دنیا به آدم دیوانه نیاز ندارد، همین جا راهمان از هم جدا می‌شود. من دیوانه‌ترینم. کاریم هم نمی‌شود کرد، چون این چیزی است که هستم از آن خجالت نمی‌کشم. کسی دوست نداشت من بفهمم. شاید هم کسی نمی‌دانست یا شاید هم برای کسی مهم نبود که من احساس کودن بودن کردم. ولی پی بردن به حقیقت من را خوشگل و آب‌دیده کرد. گفته بودم خوشگل‌ها آب‌دیده‌اند؟ باز هم می‌گویم.

مستی و نزاری…توی مستی بودیم. شنفتم که یک نفر از بطری بازی بد گفت. تمام الکل‌ها پر زدند. خودش هم بهم گفته بود بطری بازی کردند و خیلی خندیده‌اند. کی بود از بطری بازی گفت؟؟ خواهرش. ادب و رفاقت و انسان هزاره‌ی سوم بودن باعث شده بود متمدنانه رفاقت را ادامه دهم. مسایل را با هم قاطی نکنم. پس چطور رفاقت من با خواهره باعث نشده بود او حقیقت را به من بگوید. اگر در موقعیت مشابه بودیم، این انتظاری نبود که از من می‌رفت؟ بطری بازی. پس عامل ناراحتی ِ من بطری بازی بود. پس دوست دختر من سر بطری بازی از دستم رفت. اشکال ندارد باید شاشید به رابطه‌ای که سر بطری بازی و جرات و حقیقتش و لب و لب بازی ناشی از جراتش از بین برود. خنده دار است، لب دادن هم جرات می‌خواهد؟ پس حتماً جسی جین صفتی مثل شیردل کم دارد. بله بله…رابطه‌ی این‌طوری همان بهتر که از بین برود. جوری که انگار از اول هم نبوده. ولی به احساس کودن بودن هم باید شاشید؟ نه. احساس کودن بودن زخم نیست که روی آن بشاشی و این‌جا هم طبیعت نیست، لوازم و ادوات هست و خدا را شکر مغز ِ من قوی‌ترین عضوم است. هزار کار می‌شود انجام داد، من آن لحظه به بدنام کردن فکر کردم ولی بعداً بی‌خیالش شدم. چون خیلی سخت بود. برای همین تصمیم گرفتم فوکوس کنم. فوکوس من تا آخر عمرخائنین بدرقه‌ی راه خائنین است. چیزی که می‌خواهند نخواهد شد، شاید من یک جادوگرم. ولی اسن اسمش جادو نیست و من هم نمیدانم رویش چه اسمی بگذارم. بعدها دانشمندان به این خاصیت مغز پی می‌برند و اسمی رویش می‌گذارند و دنیا برای همه به خصوص طرفدرارن نام داشتن ِ همه‌ی چیزها جای بهتری می‌شود.

اما احساس کودن بودن، احساسی که ممکن است از بین نرود ولی ممکن هم هست که از حالتی به حالت دیگر تبدیل شود. و یکی از حالات هم در اختیار داشتن کنترل است. بطری بازی و تویوتا اف جی. شت شت شت. چه پست. داشتم به آدم گهی تبدیل می‌شدم چون نفرت وجودم را پر کرده بود. حالا جان لنون می‌تواند ده بار پشت هم بگوید لاو، لاو و کیر. خوش‌بختانه این احساسات خصمانه دیری نپاییدند، فقط سیگاری شدم که هنوز هم هستم، یعنی دقیقاً یک سال است که سیگاری شدم و دیگر طعمم، مرغوب و اریجینال نیست و کمی اسانس تنباکو قاطی‌ طعمم هست. کم کم یاد گرفتم ول کنم. خیلی کم کم، با کمترین سرعت ممکن. این اتفاق یعنی مورد خیانت واقع شدن برای همه می‌افتد. نه همه‌ی میلیاردها آدم روی زمین، ولی برای بسیاری از آن‌ها و حالا من این شانس را داشتم تا روی تاریک ماه را ببینم و این شانس را داشتم تا جواب تلفن‌های روز تولدم را ندهم. چون یک دلیل محکم داشتم: من ناراحتم، چی را به من تبریک می‌گویید؟ خصوصاً جواب او را هم ندادم و بهم اس ام اس زد که بزرگ شو. دیگر بزرگ‌تر از این که در جواب اس ام است نه گفتم لاشی، نه جنده، نه حتی کوچک‌ترین چیز دیگری؟

برای هر کسی پیش می‌آید که سکس چشمانش را کور کند و برای هر کسی هم پیش می‌آید که خیانت چشم‌هایش را بینا کند. تازه فهمیدم آدم قبلی -یکی از معدود میلیاردها رابطه‌ام که دو ماهه بهم نخورد-هر چقدر هم دیوانه-نه لزوماً به معنای بد- بود، لاشی-نه لزوماً به معنای کول- نبود.

میدان صنعت همان قدر میدان است که میدان کندی. و شهرک غرب هم دقیقاً همان قدر شهرک قدس است. پیاده تا ایران زمین رفتم دو تا تی‌شرت خریدم چون تولدم بود و و برعکس ِ امسال هیچ هدیه‌ای هم از جانب کسی  در کار نبود و بیشتر هم به خاطر اینکه همه اخلاق گهم را می‌شناسند ولی امسال اخلاق گهم را نادیده گرفتند. و هیچ‌کس نبود بهم بگوید نخر یا بخر یا خوب است یا بد است. رفتم آن سمت خیابان توی پاساژ گلستان. که شاید بعدهاوصیت کنم من را توی حیاطش دفن کنند. بعد یاد همه چیز افتادم. یادش افتادم و فکر کردم بعد از این رابطه‌ی چندین ساله این حق من است که حالا یک دوست داشته باشم، و به همان میزان حق او هم هست که دوستی مثل من را داشته باشد. دوست داشتم در مورد خیانتی که بهم شده باهاش صحبت کنم. ببینم چی می‌گوید. دوست داشتم رفتارهایم را بررسی کند و به عنوان دوستی که در آن برهه شناختش نسبت به من و مختصات زندگی‌ام از همه بیشتر بود به حرف‌هایم گوش کند شاید از تلخی‌ام کم می‌کرد. شاید کمی آرام می‌گرفتم. شاید سیگار را برای همیشه می‌گذاشتم کنار. بهش زنگ زدم. در روزهای قبل هم چند بار زنگ زده بودم. شاید به خاطر همان حس مبهم که این همه سال باید عیار دوستی‌مان را بالا برده باشد. ولی انتظار بیهوده ای بود. مجبور شدم چهل و پنج دقیقه یک تِک خایه بمالم.

تو رو خدا بیا من می‌خوام ببینمت. برای چی؟ من نمی‌خوام ببینمت. می‌توانست یک ایکبیری هم تهش اضافه کند. خانومی کرد و نکرد. برای اینکه دلم برات تنگ شده. نکند فکر کند من می‌خواهم برگردم؟ نکند؟ فکر نکنی می‌خوام برگردما. خیلی پر رویی. منظورم این نیست که….نمیدونم چطوری بگم. بیا ببینمت. حالم خیلی بده. میخوام باهات حرف بزنم. اون موقع که حال من بد بود چی؟ این اصطکاکا چیه به وجود میاری؟ انقدر به من زنگ نزن. خواهش میکنم بابا جان خواهش میکنم ما با هم یه عالمه لحظه داشتیم این چیزیه که من ازت میخوام. قضیه حیثیتی شده بود. اگر نمی‌آمد به یک کیر تمام عیار تبدیل می‌شدم. باید هر طوری که می‌بود راضی اش می‌کردم بیاید. همه اش هم تقصیر پاساژ گلستان است، تقصیر خاطره های مشترک است و تقصیر این ذرتی است که توش سوپ قارچ می‌ریزند می‌دهند دست خلق. حالا چته؟ چیزیم نیست. گفتی ناراحتی. آره ناراحتم ولی الان با تو حرف زدم خوب شدم. بیا ببینمت بهترم میشم. بابا ما این همه سال با هم بودیم. جای پامون روی ارواح همه، چرا اینطوری میکنی؟ چطوری کردم؟ تو چرا اینطوری میکنی؟ تو فکر کردی کی هستی که هر وقت بخوای بتونی هر چیزیو که خواستی داشته باشی؟ من فکر نکردم کسی هستم- به جز یوری گاگارین- من دارم از دوست قدیمیم میخوام بیاد همو ببینیم. زندگی کوتاهه. اگه پسفردا افتادیم مردیم چی؟ اگه همین الان که از خونه میای بیرون منو ببینی ماشین بزنه بهت بمیری چی؟ اگه من ماه بعد مردم چی؟ ما باید همو ببینیم. مزخرف میگی. مزخرف هست یا نیست. پنج دقیقه به حرفام فکر کن من دوباره زنگ میزنم بهت. ولی بیا. به نظرم تو این پنج دقیقه آماده شو. زاید حرف نمی‌زد ولی قبول کرد که فکر کند. من احساس مبهمی بین هیجان و پشیمانی داشتم. برخوردش بیش از حد سرد بود. یعنی اصلاً فکرش را نمی‌کردم. فکر می‌کردم الان آن قدر خوشحال می‌شود که مکالمه‌یمان چهل و پنج دقیقه طول نمی‌کشد. زنگ زد گفت می‌اید. گوشی به دست پریدم هوا. گفتم زیاد طولش ندهد. گفت طولی نمی‌دهد. زود هم باید برود. حوصله‌ هم ندارد. من هم حوصله نداشتم. چقدر هم سرد برخورد می‌کرد. اصلاً چون حوصله نداشتم زنگ زدم بهش. به رفیق قدیمیم. نه به رابطه‌ی قدیمیم. ولی حالا او این طوری برخورد می‌کرد. چون چیزهای بد را زود از یاد می‌برم یادم نیست دقیقاً با چه نوع کلماتی مرا می‌چزاند. مطلقاً این دیگر یک رابطه‌ی دوستانه نبود و نمی‌توانست هم باشد. اگر قرار بود باشد توی همان تلفن معلوم می‌شد. چون پیام من واضح بود. همه چیز یک بار اتفاق می‌افتد. از من یکی هست. از تو هم یکی هست. هیچ رابطه‌ای مثل رابطه‌ی ما نمی‌شود. همه‌ی حس و حال‌ها همان یک بار وجود داشتند، نه بیشتر. من ممکن است بمیرم. تو هم ممکن است بمیری. و ما فقط یک بار می‌میریم. پس بیا ببینمت.

رابطه، یک زمانی نوشتن از رابطه آن قدر جنده شد که من نزدیک دو سال است این حرف‌ها را توی سینه‌ام حمل می‌کنم و الان بیش از حد از دهن افتاده به نظر می‌رسند. من هیچ قصدش را نداشتم به کسی برگردم. به هیچ کسی برنخواهم گشت. به این دلیل که آدم استفراغ خودش را نمی‌خورد، استفراغ یکی دیگر را می‌خورد. رفتم سر میدان ایستادم. بلندم کرد. خیلی سرد با هم دست دادیم. من انتظار رو بوسی و بغل داشتم. خیلی خوشگل شده بود. به نظرم حتی قد هم کشیده بود. نبودن با من خوشگل‌ترش کرده بود. معلوم بود حسابی زجرش داده بودم. ازش پرسیدم لاغر نشدم گفت نه. شاید به نظر او هم من بهتر از قبلم شده بودم. ولی چیزی بروز نمی‌داد. شلوارش تا بالای مچ بود پرسیدم دوست پسر داری؟ گفت او اینجا نیامده تا به سوال‌های من جواب بدهد. گفتم دارم سوال ساده می‌پرسم. گفت برای چی این سوال را می‌پرسم؟ گفتم برای اینکه بدانم. گفت به من مربوط نیست. به هیچ کس مربوط نیست. گفتم چرا نگذاشت من به آن مهمانی کذایی بیایم؟ این زشت نیست که گفته اگر کسرا باشد من نیستم؟ مگر من چه کار به او داشتم؟ چرا از عادی سازی رابطه ها فرار میکند. به نظرش من به هیچ چیز اهمیت نمی‌دادم. رفتیم دم رییس شیخ بهایی دو تا لاته گرفتیم و رفتیم پارک د پرنس نشستیم روی گردالی‌ها. سابق بر این این‌جا دونات داشت. الان شده کاسه همان صاحب دونات -که همه به دیوثی و کسکش بودن متهمش می‌کردند، همه به جز من- کاسه را راه انداخته. البته کاسه هیچ وقت به پر شوری دونات نرسیده اما دو سه بار امتحان کرده‌ام  و باید بگویم غذایش بد نیست که نه، خوب است. او نود در صد دخترهایی که پس از او باهاشان بودم را به جندگی متهم کرد. گفتم در مسیر بدی افتاده ام. گفت درست میشی. خوب می‌شی. من را از سر خودش باز کرد. چطور انتظار داشتم دمی که نتوانسته بود حضورم را در یک مهمانی شلوغ تحمل کند و پیغام و پسغام داده بود که اگر این نکبت بیاید من نیستم الان با من دوستانه رفتار کند؟ انتظار بیهوده ای بود. از من گله داشت. به نظرش من همه چیز را خراب کرده بودم. ولی به نظر من این طور نبود و او هم بعضی چیزها را خراب کرده بود و من هم بعضی چیزها را خراب کرده بودم اما بیش از هر کسی این شرایط بود که اکثر چیزها را خراب کرده بود ولی حرف خودش را میزد. کم کم داشتم پشیمان می‌شدم. امکان نداشت ما بتوانیم یک رابطه ی نرمال دوستانه با هم داشته باشیم حتی اگر هزار سال هم همدیگر را می‌شناختیم او آدم دیگری شده بود. شاید من هم ادم دیگری شده بودم. هیچ کس نمی‌تواند به درستی بگوید. مسیرهایی را رفته بودیم که ملاتمان را عوض کرده بود. رساندتم در خانه و برای اولین بار یک رفتار محبت آمیز دیدم، موقع خداحافظی بغلم کرد. وقتی از ماشین پیاده شدم داناتر شده بودم. می‌دانستم تزم غلط است. رایطه از بین نمی‌رود از حالتی به حالت دیگر عوض می‌شود. این غلط است. در این زمینه هیچ تزی نمی‌شود داد. فقط می‌توان اتفاقات را هضم و دفع کرد.

الان خیلی خیلی خیلی از این جریانات، این اتفاقات دورم. التهابم خوابیده است. فکر می‌کنم چیزهایی را از دست داده‌ام ولی جای خالی آن‌ها با چیزهای خیلی خوب دیگری پر شده.چیزهایی که فقط یک بار در زندگی هر کسی پیش می‌آیند. زندگی ای کگه فقط یک بار آن را تجربه می‌کنیم و آن قدر قشنگ است که همیشه باید قدر دان او باشیم که ما – به این زشتی- و افکار و اعمال -زشت ترمان- را در خود جا داده. دستش درد نکند، ان شا الله که برود تیم ملی، شگفتی بسازد.

تو مشغول باد زدن خایه‌هایت بودی

مادرم صدایم می‌زند مهمان. چون هیچ‌وقت نیستم و وقتی هستم هم مشغول باد زدن خایه‌هایم هستم. او فکر می‌کند دارد پیر می‌شود در حالی که من بی توجهم. اتفاقا خیلی توجه دارم. لرزش دست مادرم بیشتر شده. این نگرانم می‌کند. دوربین‌ گوشی‌ش هم چین و چروک را خیلی به وضوح نشان می‌دهد. و حالا خودش هم علاوه بر بقیه می‌داند دقیقاً چه شکلی است. چند سال پیش که پدرم مریض شد من تفکری با محور این‌که حالا از این به بعد من مرد خانه هستم داشتم. ولی بعد از چند سال همه چیز عادی شد. و در ضمن من فکر می‌کردم زن و مرد خانه بودن معنا ندارد، آدم باید آدم خانه باشد که این هم معنا نداشت چون کمی بعد به این نتیجه رسیده بودم که آدم نباید خانه داشته باشد، یعنی درست مثل ژاپنی‌ها. دیگر یادم نمی‌آید پدرم قبل از بیماری چه شکلی بود. اتاق مرتبم را به خاطر نمی‌آورم و زمانی که مادرم وقتش را در فیسبوک به آتش نمی‌کشید صفت خوبی به اسم دور دارد. قبلاً بو کشیده بودم که اوضاع ما قرار است وحیم باشد ولی هیچ وقت وخامت را این همه نزدیک احساس نکرده بودم.

چند وقت پیش مادرم سرخود رفت یک گوشی هوشمند دو سیم‌کارته‌ی اچ تی سی خرید. چون خانوم ناصری بهش گفته بود خوب است. خانوم ناصری، عامل بدبختی من. گفتم مادر واقعاً گوشی دو سیم‌کارته به چه دردی می‌خورد؟ جواب من را دقیقاً نداد ولی گفت ارزان بود. خب یک سیم‌کارته‌اش ارزان‌تر هم می‌شد، نمی‌شد؟ مادر اگر نمی‌خوای کمک کنی برو گم شو اون‌ور بزار من نفس بکشم. ولی من می‌خواستم کمک کنم. چون این کاری است که بعد از گوش دادن موزیک توی آن خوب هستم. پیر شدن به من نشان داد که مضایقه‌ی کمک باعث می‌شود تا قدر تو را بیشتر بدانند. ولی اگر این تریک ها را به خانواده‌ی خود بزنی آن وقت به بی مبالاتی متهم می‌شوی و کیست که بخواهد بی‌مبالات باشد؟ هر کی به جز من.  مادرم وایبر می‌خواست. اما دانلودش مشکل بود. تقصیر بازار است. تقصیر گوگل است. تقصیر مخابرات است. تقصیر خامنه‌ایست. تقصیر پیشرفت علم است. تقصیر اسلام است. وایبر ریخته نمی‌شود. مادرم متهمم می‌کند به اینکه من نمی‌خواهم او پیشرفت کند، ولی نه دقیقاً با این ادبیات. باز ما یه چیزی ازت خواستیم. بعدش فیسبوک خواست توی گوشی. گفتم فیلتر است. گفت پس تو با گوشیت چی کار میکنی؟ گفتم هزار کار. ولی فیسبوک یکی از هزار تا کار نیست. و گفتم اگر خانوم ناصری این قدر خفن است که در گوشی اش فیسبوک دارد چرا لطف نمیکند به من هم یاد بدهد چطوری در مملکتی که این قدر کیری است که یک سایت کیری تر در آن فیلتر است، فیلتر را دور زد؟

وضع اینترنت خراب است. ولی با همین وضع، اینترنت موفق شد تا مادرم را از ما بدزدد و یک مادر جدید به ما بدهد. مادری که در اینترنت از خواص همه چیز با خبر می‌شود. کندر برای هوش و مو خوب است. گوجه فرنگی پروستات را آبدار می‎‌سازد. کرفس چربی خشک کن است. عدس آهن دارد. مگر قبل از اینترنت همین چیزها را نمی‌خوردیم. چرا ولی حالا با علم به این همه نکات می‌خوریم. مصاحبه‌های سیاسی اجتماعی. کاریکاتورهای مانا نیستانی. هنرمندان فلجی که در زندگی خود بیشترین حرکات را داشته‌اند. بیماران سرطانی که بهترین مبارزه‌های عمرشان را با مرگ داشته‌اند. حیواناتی که مورد تجاوز انسان قرار گرفته‌اند و گروه دیگری از انسان ها با محبت کردن به آن ها و نشان دادن آن به بقیه به همان بقیه تجاوز می‌کنند. همه‌ی این‌ها مادر مرا عوض کرده. حالا که همسایه تصمیم گرفته برای مودمش رمز بگذارد مادرم به جای وقت گذرانی در فیسبوک فال ورق می‌گیرد، نه با ورق، با کامپیوتر. ولی من چرا نباید وقت بیشتری در خانه بگذرانم. چون من ترجیح می‌دهم اوقاتم را با دوستانم بگذرانم. آن‌ها کاری به کارم ندارند و هر سی دقیقه یک بار نمی‌پرسند فوق لیسانست چی شد. حوصله‌ی پدرم را دیگر ندارم به نظرم او زندگی را از ما گرفته و هر چند خودش در این جریان نقشی نداشته ولی به هر حال من او را مقصر می‌دانم. شروع سی سالگی با دستان ِ بسیار خالی برای من مشکل بود و برای همین عزمم را جزم کردم که سیانور بخرم. سیانور هر چقدر هم گران باشد با حقوقی که میگیرم از پس خریدنش بر می‌آیم. ولی باید مواظب باشم این را جایی مثل این‌جا جار نزنم. چند سال پیش به کررات می‌نوشتم که من می‌خواهم بروم. و چون خواستن برای بسیاری از مردم-ولی من نه- توانستن است. هر کی من را نشناسد و ببیند فوراً می‌پرسد نرفتی؟ نمی‌ری؟ دیر نشده؟ نه نرفتم، نخواهم رفت و دیر هم شده….ولی کسی به شما اجازه داده راجع به این حرف بزنید؟ بله خودت اجازه دادی. چه طوری اجازه دادم؟ وقتی آن چیزها را می‌نوشتی. درست است. کسی از مکنونات قلبی آدم خبر ندارد مگر این که خودش آنها را بیان کند. من اشتباه کردم .من جوان بودم. فکر می‌کردم من هم می‌توانم بروم. ولی رفتن دست کم پول بلیت را می‌خواهد. ما به زودی برای رفتن یکی از اعضای خانواده اتوموبیل و دو تا قالیچه خواهیم فروخت. سری بعد میتوانید بپرسید اتوموبیل و قالیچه‌ها را چند فروختید. بعدش کشیده می‌آید.

مادرم رفت پاساژ گیشا. این کاری است که می‌کند. بانک‌ها آن‌جا هستند، همین طور روسری فروشی‌ها، تعمیرکاران تلفن، خیاط‌ها. رفته بود کانال و در یک مغازه از پسری جوان در ازای پنج هزار تومان دستمزد خواهش کرده بود تا وایبر را برایش بریزد. وقتی وایبر را ریخت به من گفت دیدی ریختم؟ انگار من اولین مخالف او در ریختن وایبر بوده باشم. چند روز بعد خانوم ناصری برایش فیسبوک را هم ریخت. دیدی ریختم؟ بله دیدم. دیدم و خفه شدم مادر. دیدم. به خدا دیدم. به ولله دیدم. دم خانوم ناصری گرم. خانوم ناصری تا بدبختمان نکند ول نمی‌کند دوست دارد مادرم برود نزدیک او خانه بگیرد. تمام شد. نزدیک خیابان پیامبر. نمی‌دانم مادرم چه چیز ویژه ای در آن منطقه دیده. ولی دیگر حوصله این همه پله را ندارد. من حوله‌ی این همه پله ندارم. مجبور نیستم این پله ها را تحمل کنم و نخواهم کرد. و تکلیفم هم معلوم است. خدا کند خانوم ناصری دوست خوبی برای مادرم باقی بماند. چون مادرم تنهاست و تنها تر از این هم خواهد شد.

 

OneTwoThreeFourFiveSixSeven All Good Children Go To Heaven

پدرم در آلمان با کاف و الف و ت‌ی دو نقطه که سه تا داداش بودند دوست شد. رفیق‌شیشش کاف بود. اما کاف بعداً اُوردوز کرد. پدرم از مونیخ به خاطر اینکه آن‌جا کله‌سیاه صدایش می‌زدند، از پینک فلوید برای این‌که جوان‌های مردم را معتاد کرد و از هرویین برای این‌که کاف را کشت، خیلی بدش می‌آید. اما عاشق بیتلز است. چون بیتلز جوان‌های مردم را معتاد نکرده بلکه فقط آن‌ها را خوب‌تر کرده بود. دوستی پدرم با الف بعد از مرگ کاف حفظ و نگه‌داری شد و به ایران کشیده شد. جوری که الان من االف را عمو صدا می‌کنم. هرچند واقعاً عمویم نیست. به هر حال گفتن عمو الف به دوست دوران نوجوانی تا پیری پدرت بهتر از اطلاق آقا الف به ایشان نیست؟ برادر بزرگ‌تر کاف و الف یعنی ت‌ی دو نقطه، دکترا گرفت و بعداً یک آدم خیلی تحصیل‌کرده و معروف و مهمی شد، که همه جا –وبه خصوص همان آلمان ِ خراب‌شده- دعوتش می‌کردند تا سخنرانی کند و روی میزش هم یک آب معدنی می‌گذاشتند که وسط سخنرانی از حدت خشکی، خراش برندارد.

برای سال تحویل مادرم، عمو الف و خاله ژ و سگشان تامی را به شام دعوت کرد. دختر آن‌ها اکنون خودش در استرالیا خانه و زندگی و شوهر دارد، حتی یک دختر هم دارد و آن‌ها مادربزرگ پدربزرگ هستند. چیزی که فکر نمی‌کنم مادرپدر من هرگز بشوند و به خاطرش بالشم را مثل کسی که خیلی دیوانه است، خیس می‌کنم. دیگر مدعوین عبارت بودند از عمویم که زنش در یک مسافرت چند ماهه است و دخترش که تازه از امریکا برگشته ایران تا یک فنی یاد بگیرد که در امریکا بهتر پول در بیاورد، دوست من آرین که یک مهندس است که می‌گوید به من نگویید مهندس و دوست داداشم راسو که با این که اسمش حمید است اما راسو را ترجیح می‌دهد و در ضمن او یک موزیسین است که می‌گوید به من بگویید موزیسین. اما عمو الفاین‌ها هیچ‌گاه نیامدند چون زن ت‌ی دو نقطه گذاشته و رفته و پیرمرد شب عید کسی را نداشته که زمان را با او بگذارند. دلیل رفتن زنه –رفتن یعنی طلاق یعنی جدایی یعنی نماندن- هم این بوده که ت‌ی دو نقطه دیگر مثل قدیم حوصله‌ی مسافرت خارجی را نداشته. اگر من هشتاد نود سالم بشود نه تنها حوصله‌ی مسافرت خارجی، بلکه حوصله‌ی اینکه یک زن داشته باشم که خیلی پرحوصله با همه‌چیز برخورد ‌کند را هم نخواهم داشت.

چند بار با عمو الفاین‌ها هم‌سفر شده‌ام. یک سال عید را رفتیم چالوس، همه رفتیم به خانه‌ی بسیار بزرگ باباجون، پدربزرگم. ولی وسط آن سفر پدرم با مادرم دعوا کردند و برای همین پدرم دوستانش– و زنش و کباب و دریا و برادران ناتنی‌اش در چالوس- را ول کرد به امان ِ مادرم و من و داداشم را به کلاردشت برد. چند روز مثل طفلان مسلم گریه کردیم و مادرمان را خواستیم تا کلاردشت و آفتاب سردش را ول کرد. وقتی برگشتیم عمو الفاین‌ها نبودند. یک بار دیگر رفتیم اصفهان، از این یکی سفر خیلی هم عکس داریم. در این سفر هم پدرم با همه دعوا کرد تا همه بدانند با کی چقدر طرفند. با دوستانش، با مادرم، با رسپشن هتل پل، با گارسون ِ خوان‌گستر، با هر کسی که دستش رسید، به خصوص من و داداشم یعنی دو تا آدم کوچولوی کم عقل. ما به ترتیب چهارده و ده سال سن داشتیم. پدرم با مادرم قهر می‌کرد و ما را می‌برد سی و سه پل ببینیم. با مادرم قهر می‌کرد و ما را می‌برد هتل عباسی ببینیم. با مادرم قهر می‌کرد و می‌خواست لب آب قدم بزند و سیگار بکشد ولی با همراهی ما. با مادرم قهر می‌کرد و به ما فحش می‌داد. با مادرم قهر می‌کرد و از ما عکس می‌گرفت. با مادرم قهر می‌کرد و زنگ می‌زد سلیمی، شریکش را می‌شست می‌گذاشت کنار. خیلی به زور ازمان عکس می‌انداخت. با یک دوربین یاشیکا که همیشه عکس‌هایش کود مخصوص باغچه می‌شدند. یک بار با داداشم از سوژه‌ی عکس‌های یادگاری‌اش شدن امتناع کردیم، جایی که او می‌خواست نمی‌ایستادیم. نمی‌دانست دنبال کداممان بدود و چه کسی را ادب کند. آخرش گفت گور پدرتان. یعنی خودش. در تمام عکس‌های آن سفر حتی آن‌هایی که مال قبل از دعواست و مادرم هم توی آن دارد به خوشگلی می‌خندد، من پوکر فیس هستم و داداشم ادا در می‌آورد. قشنگ معلوم است که این دو‌تا بچه مشکل –یا گره- دارند و هر چیزی هم که بخواهند دست کم نمی‌خواهند توی این عکس‌ها باشند.

خیلی ناراحت بودم که عمو الفاین‌ها نمی‌آیند. چون مادرم کلی ماهی سفید و کلی هم ماهی قزل‌آلا سرخ کرده بود. ماهی سفید برای کسانی که لوس نیستند و از تیغ عقشان نمی‌گیرد، قزل‌آلا برای ننرها. بشقاب خودم را از کوکو، سالاد، یک قاشق ماست، پلو و قزل‌آلا پر کردم و سعی کردم به این فکر نکنم که چرا از اسم قزل‌الا متنفر شده‌ام. با آرین صحبت کردم و ازش تشکر کردم که به خانه‌ی ما آمده و همین‌طور از راسو. مادرم با جوان‌ها عکس گرفت و خندید و و گفت من فکر می‌کنم بچه‌هایی که همسن بچه‌های من هستند، بچه‌ی من هستند و این سخن همگان را به فکر فرو برد و سکوت شدیدی حاکم شد و صدای جیرجیرک آمد.

پدرم خیلی مطلوم شده. مخصوصا وقتی دنبال شیرینی نمی‌گردد که مادرم را دیوانه کند از شدت مظلومیت می‌توانی با امام حسین اشتباهش بگیری. ویسکی‌را با سودا رقیق کردم، یک تکه یخ انداختم، برای پدرم بردم و کنارش نشستم. لبش را می‌گزید و با دقت به هر کسی حرف می‌زد خیره می‌شد. چون قبول نمی‌کند که گوشش ضعیف است با این استدلال که من کر نیستم، سمعک نمی‌گذارد، حالا مجبور شده لب‌خوانی یاد بگیرد، بنابراین عملاً فقط از فاصله‌ی نزدیک می‌شود با پدرم صحبت کرد، البته او از هر جا بخواهد با تو صحبت می‌کند اما تضمینی نمی‌دهد که جوابت را هم بشنود.

حسابی بهش نزدیک شدم. گفت بچه‌ها خوبند؟ گفتم آره. گفت دوست صدرا مثل چوب خشک می‌ماند و گفت چرا شلوار آن پسره پاره است و خجالت نمی‌کشد؟ گفتم نه. گفت چی‌کاره است؟ گفتم مهندس. ابروهایش را به معنای اوه اوه یا عجب برد بالا. گفتم شلوارش قشنگ است که. که را گفتم که جمله‌ام معنا بدهد. اگر خالی می‌گفتم شلوارش قشنگ است، انگار خیلی پر رو بودم ولی من واقعاً پر رو نبودم و نیستم. هیچ‌موقع، هیچ‌کجا. خیلی سعی کرده‌اند من پر رو نباشم و به نظرم موفق هم شده‌اند. مادرم همان لحظه داشت می‌گفت من با بچه‌ها عکس نگرفتم. پدرم سرش را تکان داد، گفت این زن چرا این‌جوری می‌کند؟ مگر الان عکس نگرفت؟ بیا با شوهرت عکس بگیر، بی‌خودی بچه‌های مردم را احساساتی می‌کند. آخرش زنم را از چنگم در می‌آورند.
رمز موفقیتش این است که بعد از گفتن این جمله‌ها نمی‌خندد. گفت نوشابه خریدی؟ رمز موفقیتم این است که نوشابه نمی‌خرم. گفتم نچ. ولی ماچش کردم. بعد رفتم مادرم را ماچ کردم. چون کمونیستم.

TOP KEAR

من تا قبل از تظاهرات روز ِ بعد از انتخابات هشتاد و هشت هرگز توی خیابان آزادی پیاده راه نرفته بودم و احساس بدی هم نداشتم. درست جلوی در شریف معصومه ابتکار را دیدم کمی جلوتر هم ابطحی را دیدم. من و همراهانم تا آن سمت میدان که جنگ بود و آدم می‌کشتند نرفتیم. فکر می‌کردیم همه چیز خیلی خوب برگزار شده. هیچ فکرش را نمی‌کردم کسی مرده باشد. یا بهتر بگویم کسی را کشته باشند. شب توی خانه فحش مفصل خوردم که چرا رفتم. در حالی که مادرم گریه می‌کرد می‌گفت تو به من گفتی می‌روی پیش نعمت ولی رفته بودی جلوی این بی‌همه‌چیزها قد علم کنی. معنای بی‌همه‌چیز را همان روز نفهمیدم، در سی ام خرداد فهمیدم. وقتی چشم‌های ندا آقا سلطان آن‌طوری ثابت ماندند. دو هفته بعد هم نعمت مرد. البته نه به خاطر انتخابات. ولی به خاطر عکس برداری از هلال ماه رمضان. دیگر از هر چی دین است بی‌زارتر شدم. نعمت نمازخوان بود و یکی از صمیمی‌ترین رفیق‌هایم بود. تجربه‌ی حضور دسته جمعی در چنین تظاهراتی، اتفاقات بعدی، اعترافات ابطحی، بیانیه‌های میرحسین، تخم‌های کروبی و کثافتی که در جریان بود و خیابان آزادی از من مردی احمق ساخت. از من مردی احمق ساخت. از من مردی احمق ساخت. از من مردی احمق ساخت. از من مردی احمق ساخت. از من مردی احمق ساخت. از من مردی احمق ساخت. از من مردی احمق ساخت. از من مردی احمق ساخت. از من مردی احمق ساخت. از من مردی احمق ساخت. از من مردی احمق ساخت. از من مردی احمق ساخت. از من مردی احمق ساخت. از من مردی احمق ساخت. از من مردی احمق ساخت. از من مردی احمق ساخت. از من مردی احمق ساخت. از من مردی احمق ساخت. از من مردی احمق ساخت. از من مردی احمق ساخت. از من مردی احمق ساخت. از من مردی احمق ساخت. از من مردی احمق ساخت. از من مردی احمق ساخت. از من مردی احمق ساخت. از من مردی احمق ساخت. از من مردی احمق ساخت. از من مردی احمق ساخت. از من مردی احمق ساخت. از من مردی احمق ساخت. از من مردی احمق ساخت.
من از خیابان آزادی بدم می‌آید ولی تعمیرگاهی که خاله شهلا من را به آن معرفی کرده درست رو به روی دانشگاه شریف قرار دارد.

چند وقت پیش بالکل خودم را زدم به آن راه، با این بهانه که این ماشینِ همه است و نه فقط من. ازش سلب مسئولیت کردم و فحشش را هم خوردم. بهم گفتند بی مسئولیت هستم. گفتند که مستمع آزاد هستم. بهم گفتند بی احساس. گفتند نروم خارج چون کی می‌خواهد جمعم کند؟ گفتند این هم مثل پایان نامه‌ت است و گفتند اصلا لازم نکرده بروم خارج چون آن‌جا هم لابد یک نفر را پیدا می‌کنم که دق بدهم و آخرش همه می‌گویند مادرش تربیتش نکرده. ولی همین سلب مسئولیت باعث شد برای یک بار هم که شده داداشم ماشین را ببرد تعمیرگاه. چون یکی از تفریحات خانوادگی ما در این سال‌ها بردن ماشین به تعمیرگاه‌های گوناگون در سطح شهر است. این که من ماشین را نبردم تعمیرگاه بهم خیلی کیف داد. دو تایی با خاله شهلااین کار را کردند. خاله شهلا دخترخاله‌ی پدرم است و من نمی‌توانم به او بگویم دخترخاله‌ پدرم شهلا، یا دخترخاله‌شهلا. خاله روی اسمش نشسته. خودش هم شکایتی ندارد. می‌شود مثل این خانواده خیلی شیک‌ها صداش بزنم شهلاجون اما ترجیح می‌دهم خاله شهلا صداش بزنم  چون که رویش یک مسئولیتی سوار است. یعنی تو مثل خواهر ِ مادر ِ من هستی. خاله شهلا یک خانم مسن شیک و کشیده ای است که یک خانه هم در درکه دارد و یک اتاق خالی هم آن‌جا دارد و تا همین چند وقت پیش تصمیم گرفته بودم از خانه‌ی خودمان بروم و این اتاق را ازش اجاره کنم. به اصطلاح با هم هم‌خانه شویم. ولی بعدش دیدم نکند مجبور باشم همه‌ش بنشینم با هم اختلاط کنیم؟ آخر تفاوت سنی‌مان هم پنجاه شصت سال است. اگر نتوانم بروم توی اتاق خودم کمی خلوت کنم چی؟ یا نتوانم حتی کوچکترین چیزی دود کنم؟ نکند از چاله بیفتم توی چاه؟ حداقل توی خانه‌ی خودمان می‌شود راحت سیگار  دود کرد. مادرم چیزی نمی‌گوید و پدرم فقط تیککه می‌اندازد. ولی نشدنی نیست. البته من دود نمی‌کنم که حریم‌ها دست نخورده باقی بمانند. چون من برای موزیک و حریم خیلی اهمیت قایلم و از طرف سازمان جهانی حمایت از حریم‌ها هم سه تا لوح تقدیر دارم که وقتی بزرگ شدم می‌دهم برایم بکوبند به دیوار. فکر کردم اگر نتوانم دوست دخترم را ببرم خانه، داشتن خانه چه فایده ای دارد؟ چون به هر حال خاله شهلا فکر نمی‌کند که ما داریم توی اتاق یه قل دو قل بازی می‌کنیم، یا حتی پاسور. این طوری همه معذب می‌شوند. هم من، هم خاله سهلا و هم یحتمل دختره. خاله شهلا هم که همه‌ش خانه است. و اصلا آدم تو این سن -سن ی من، نه خاله شهلا- خانه را فقط برای سکس می‌خواهد وگرنه برای خوابیدنِ خالی -و تنها- کجا بهتر از خانه‌ی پدرمادر آدم که آدم را هم می‌گذارند روی سرشان-البته بعضی وقت‌ها هم تو کون ِ خر- و می‌گویند حلوا حلوا.

آقای فرخی مدیون پدرخاله شهلا یعنی ممدسن خان بود. برای همین وقتی تعمیرگاه ایران خودرو فقط ششصد هزارتومن خرج اضافه گذاشت روی دستم و همه چی خراب تر از قبل شد خاله شهلا من را به آقای فرخی که یک تعمیرکار خبره ای هستش و روبه روی دانشگاه شریف هم مغازه دارد معرفی کرد. به خاطر این آشنایی و دِین قرار شد آقا فرخی در ما نمالد. اما من، فقط با فرخی حرف زدم و کار نقل و انتقال ماشین به تعمیرگاه با داداشم بود که سر همین نقل و انتقال به من گفت خیلی گه هستم، و من هم هیچ وقت این حرفش را یادم نمی‌رود. چون من یک آدم کینه توزی هستم و به نصایحی که حضرت عیسی مردم‌ها را کرده هم کاری ندارم، من مسلمانم و اسلام هم دین جنگ است. اما من خودم رفتم ماشین را تحویل گرفتم. وقتی رفتم تحویل گرفتم با مردی مواجه شدم که با لهجه‌ی عزت‌الله انتظامی حرف می‌زد اما اصلیتاً رشتی بود. توضیح داد که این ماشین خیلی داغون بود. و گفت که ریده ام توش. الکی گفتم دست داداشم بوده. الکی گفتم که من خیلی به ماشین می‌رسم. الکی گفتم من خودم عسلویه کار می‌کنم و فرصت ندارم و الکی گفتم که چقدر گرفتارم و با ما راه بیا. واقعاً هم خیلی راه آمد. آن آقا شمس جاکش که هنوز هم احترامش را دارم و آقا را از جلوی اسمش ورنمی‌دارم دو و دویست ازم گرفت اما ماشین هنوز روغن ریزی داشت. و تا چند ماه بعد من این ور و آن ور یک میلیون تومن دیگر هم از آخرین قطرات پس اندازم سر ماشین خرج کرده بودم. ولی باز کامل درست نشده بود. ده بار بردم پیشش ولی همیشه باز باید می‌بردم پیشش.

یک بار با یک دختره‌ای رفته بودم بیرون. مردد بودم وارد رابطه بشوم یا نشوم. چون که خیلی جوان و جوگیر بود. ولی با من مهربان بود. و من هم از دست مار غاشیه فرار کرده بودم پیش او و مریض آدم‌های مهربان می‌شدم. دنبال شانه ای می‌گشتم که سر خستگی‌هایم را روی آن به آسودگی بیاسایم -عُق- رفته بودیم قیطریه، چون آن جا کار می‌کرد. رفتیم و یک نامه داد دستم . از این نامه‌ها که جوان‌ها برای هم می‌نویسند و در آن می‌گویند ما کول هستیم ولی واقعاً کول نیستند و لابد یک اذیتی می‌شدند و از کولی که در ذهن از خودشان ساخته بودند فاصله گرفته‌اند و همین هم ترسانده‌شان و برای همین این را نوشته‌اند که فاصله‌شان را با آن کولی که در ذهن ساخته بودند، کم کنند. من هم به شدت تحت تاثیر هم نامه و هم دختره قرار گرفتم ولی ته دلم ترسیدم. گفتم شت خودت را گرفتار کردی. آخر تو چرا انقدر حیوانی؟ تو چرا انقدر سکس دوست ِ تنوع طلب هستی. خاک بر سرت. کاش بمیری. بمیری همه راحت بشوند و مادرت ناراحت. داشتم از همین حرف‌ها به خودم می‌زدم که یکهو دیدم دنده خودش را ول کرد. انگار دنده داخل یک چونه خمیر بود.همین قدر کیری و ترسناک. ماشین راه نمی‌رفت و من تازه دور زده بودم که قیطریه را به سمت سن مارکو بروم بالا. به خواهر آقا شمس فحش دادم. ماشین را با پاره شدن کون در سربالایی قیطریه روبه روی بانک گذاشتم و زنگ زدم به شمس که زیر دوش بود. یعنی این طور می‌گفت و چون صدای آب می‌آمد حرفش را باور کردم و خشمم را فرو خوردم و خوارکسده خطابش نکردم. گفت فردا صبح می‌آید درستش می‌کند. این خراب شدن ماشین برای من در آن روز این فایده را داشت که کمی با دختره پیاده روی کنم و بشناسمش. جنس پوستش را بررسی کنم. جنس حرف‌ها، دنیا، دندان، شکل دست‌ها، شکل چشم‌ها، کمی به این فکر کنم که چرا ماشینه خراب شد و اگر خراب نمی‌شد چی می‌شد. اگر طبیعت داشت با من حرف می‌زد که خیلی ناجور می‌شد. از تجریش رفتم خانه و از روی دندانم سبزی ِ آش سید مهدی را با زحمتی که زبان متقبل شد در آوردم، لوله‌اش کردم، قورتش دادم. فردایش با آقا شمس رفتیم ماشینه را درست کردیم. فقط سه تا آچار با خودش آورده بود. فقط سه تا.

درستش کرد و رفت بعد گفت دیدی؟ گفتم دستش درد نکند. واقعا دستش درد نمی‌کرد. پول هم نخواست اگر هم می‌خواست نمی‌دادم، اگر هم می‌دادم کم می‌دادم، اگر هم کم می‌دادم اصرار می‌کردم نگیرد اگر هم نمی‌خواست بگیرد چایی مهمانش می‌کردم.

آقا فرخی بهم گفت ماشین را مثل روز اولش کرده ولی محض رضای خدا یک کارواش ببرمش. بعضی از مردم نمی‌توانند درک کنند که کارواش بردن چه‌قدر کار طاقت‌فرسایی است. قبلاً -یعنی سال هشتاد و چهار پنج اینا- با سه هزار تومن می‌دادم ماشین را بشورند و به نظرم پول زیادی نبود، آن زمان توی کتاب‌فروشی کار می‌کردم و خیلی کم پول بودم. اما وضع مادرم خوب بود. پولش را او می‌داد. الان وضع مادرم افتضاح است تا جایی که پریروز رفتیم برای سبد کالا توی صف وایستادیم اما انقدر وحشی بازی بود که زدیم بیرون. مادرم هم گفته بود که ببین به خاطر چهار تا تخم مرغ و دو تا مرغ مردنی -انگار که قرار است مرغ‌ها زنده باشند که صفتی به اسم مردنی بهشان بخورد- چطوری دارند تحقیرمان می‌کنند. ولی ما با خواست خودمان رفته بودیم. فکر کرده بودیم به هر حال دارد فشار بهمان می‌آید و شاید واقعاً این کمی از فشارها کم کند. بله خیلی غم انگیز است، تا همین پیارسال می‌رفتم قصابی دویست هزار تومن گوشت این دستم می‌گرفتم، دویست هزار تومن گوشت آن دستم. تخممان هم نبود. مسئله از جایی شروع شد که باید قرض‌ها را پس می‌دادیم برای همین مادرم خانه‌ی چالوس را که داده بود اجاره فروخت. درآمدش نصف شد. در آمد من در طول این چهار سالی که از کتاب فروشی زدم بیرون پنج برابر شده. اما قیمت دلار در همین چند وقت سه برابر شده. برای همین در آمد من انگار خیلی هم بالا نرفته. من هم خرج‌هایی دارم. هیچ وقت برای خانه گوشت مرغ و این‌ها نخریده‌ام، و این کمی آزارم می‌دهد. شاید بهتر است رویه‌ام -رویه‌ی گهم- را عوض کنم. ولی مثلاً قهوه و میوه و این چیزهای کسکلک را خریده‌ام. بعضی وقت‌ها کادوهای خوشگل هم خریده‌ام چون چیزی که همه را خیلی خوشحال می‌کند کادوی غیرمترقبه است. ولی باز هم تهش چیزی برای من نمی‌ماند. من چون کچلم مجبورم خیلی خوش تیپ بگردم. و شاید همین خوش تیپ گشتنه برایم گران تمام می‌شود و باید توی صف تحقیر بشویم. ولی من دیگر خیلی وقت است چیزی هم نخریدم. خشتک شلوارهای همه پاره است این یادگار دوران چاقی است، هفت کیلو کم کردم. ولی جلوی پوسیدن لباس قدیمی را با لاغری هم نمی‌شود گرفت، بلکه فقط پشتش را.  دیگر این مدلی نیستم که اگر یک تی شرت خوشگلی یک سوراخ ناقابل جاییش داشت نپوشم. یعنی من هم دارم عوض می‌شوم. شاید بهتر است بگویم دارم درست می‌شوم. با خودم قرار گذاشتم هیچ لباسیم را دور نیندازم، و الکی هم لباس برای خودم نخرم، یعنی نه تا زمانی که آخرین لباسم هم قابل پوشیدن نباشد. لباسی که تمیز است قابل پوشیدن است و آقا سعدی هم که خیلی چیزهای خوبی در این زمینه گفته و من هم زندگی‌ام را مدیون خیام و سعدی و امثال این‌ها هستم و فرهیختگی هم که در من بیداد می‌کند.

به هر حال مادرم چون نزدیک عید است مجبورم می‌کند ماشین را ببرم کارواش. اولش با جانم و عزیزم و قربانت بروم شروع می‌کند و چند روز بعد ادبیاتش به زبون نفهم هستی و عاشق حرف خودتی و این ماشین را مثل اتاقت در کثافت غرق کردی و این‌ها تغییر پیدا می‌کند. مسئله‌ی من با کارواش مبلغ ناچیزی که می‌گیرند که ماشین را گربه‌شور کنند نیست. بلکه انعام‌هاست. آخرین باری که در کارواش انعام دادم دیدم شیش نفر که دو تایشان موقع شستن ماشینم داشتند سیگار می‌کشیدند و دو نفرشان هم موقع جارو کردن ماشین هیچکاری جز اینکه بگویند ماشینت چقدر کثیف است انجام نداده بودند، گرد من را گرفتند. ماشینم کثیف است؟ آفرین، هزار امتیاز…ولی برای همین نبود که آوردمش این‌جا؟ به این شیش نفر دو سوم محتویات جیبم را منهای کلیدها بخشیدم. یعنی سه هزار تومن. گرفتندم انقدر کتکم زدند که خون بالا آوردم. رفتیم کلانتری بهشان گفتیم به این‌ها سه هزار تومن دادیم به عنوان انعام، اما عوض دستت درد نکنه گرفتند ما را کتک زدند، مامورین پرسیدند سه تومن انعام؟ بعدش آن‌ها هم به خاطر این سه تومن انعام یک فصل کتکم زدند. کار به دادسرا کشید. توی دادسرا گفتیم آقای قاضی این طوری شده آن طوری شده، گفت سه تومن انعام؟ از بالا منبر آمد پایین یک فصل هم خودش شخصاً کتککاری راه انداخت.
آره من از کارواش بدم می‌یاد. ولی مجبورم برم، چون از مادرم که بدم نمی‌یاد، عاشقشم.

ماشین را از آقا فرخی گرفتم و بلافاصله رفتم سراغ فضانوردی که شرکت برای تبلیغات اسپری بدن فرستاده بود توی خیابان -دوره آخر زمان- و من در این پروسه همراه با گروه فیلمبرداری باید می‌رفتم و نماینده‌ی برحق شرکت بودم. تا یک وقت تر نزنند. یک هفته گذشت دیدم ماشینه صدا می‌دهد. هی هر هفته شنبه ها زنگ می‌زدم به آقا فرخی. اما فرصت نمی‌شد ببرمش آن جا. برگشتن از آزادی خودش یک مصیبت محسوب می‌شد. چون واقعا آزادی از همه جا دور است. آزادی یک مفهوم ابسترکت است. آزادی یک میدان است که گه ورش داشته. و بدبختی این است که خیلی بزرگ است. فقط یک ساعت طول می‌کشد از یک جایش بروید یک جای دیگرش. خوبی اسم شه یاد این بوده که یک مفهوم ابسترکت نیست. واقعا آدم با دیدن این برج یاد شاه می‌افتاده؟ من نمی‌دانم. بعید نیست خیلی ها بیفتند. چون به هر حال شاه ساخته و خواسته اسم خودش را بگذارد رویش ولی با دیدن برج آزادی من فقط یاد همان روزی که رفتم تظاهرات می‌افتم. فردایش توی دانشگاه دیدم یکی از بچه‌های فنی دانشگاه خودمان در آن تیراندازی‌ها کشته شده. اسمش هم ناصر بود. لاغر بود و عینکی. چند روز بعد خانواده‌اش روی بوردهای توی راهروی ساختمان علوم انسانی شماره یک -و احتمالاً بقیه‌ی ساخاتمان های علوم و تحقیقات- یک اعلامیه‌ی برائت نصب کرده‌اند و به خاطر اینکه پسرشان کشته شده یک عذرخواهی هم کردند. حجم کثافت انباشته شده متبادر به ذهن ناشی از نگاه به برج آزادی بی‌نظیر است. چرا این برج را خراب نمی‌کنید که نه یاد شاه بیفتیم نه آزادی. خلاص.

آخرش سر ِ صدا دادن ماشین که از سمت فرمان هم می‌آمد مجبور شدم کون خودم را جمع کنم چون بحث رفتن داداشم پیش آمده بود. ما می‌خواستیم فرش‌ها و ماشین را بفروشیم. مادرم هر روز سیخ می‌زد که چی شد چی شد؟ من هم گفتم ماشین این طوری است و خاله شهلا هم با این آدم معرفی کردنش ریده و ماشین هنوز صدا می‌دهد. خب این مرتیکه چرا همان دفعه‌ی اول که ماشین را بردیم پیشش همه چیز را درست نکرده. گفتم مامان ببین ماشین خیلی صدای ترسناکی می‌دهد، دنده‌اش هم جا نمی‌رود. مادرم صدای ترسناکی در آورد. فرداش مجبور شدم بروم پیش آقا فرخی. نشستیم تو ماشین گفت راه برو تا صداش در بیاید. اما صدا در نمی‌آمد. از آزادی انداختم توی یادگار و تا سئول رفتم و فرخی از سوئد رفتنش و از کسکش بودن برادرش گفت. گفت سوئد خیلی خوب بوده و خریت کرده که برگشته. گفت همه این‌جا قالتاق هستند. و همه می‌خواهند سر هم را شیره بمالند. هیوندایش را برده تعمیرگاه، یارو گفته دیاگش بکند خرجش می‌شود سه و نیم میلیون. گفته ببخشید تشریف بیاورید بیرون می‌خواهم به شما فحش بدهم. تعمیرکاره هم رفته بیرون که فحش بخورد. آقا فرخی گفته آخر تو مغازه‌ت نمی‌خواستم بهت بگم خارکسده. بهش گفته من خودم این کاره‌ام مادرقحبه سه و نیم پول دیاگ؟ گفته بیاید کیرش را بگیرد. بعد یارو با عجز و لابه گفته اشتباه شده حالا که شما همکار هستید یک تومن بدهید، آقا فرخی هم گفته برو مادَجنده، برو. و تعمیرکاره هم رفته. آقا فرخی گفت ایرانی‌ها جنسشان خراب است و اتفاقاً توی سوئد هم ریده بودند به اسکاندیناوی و اسکاندیناویایی. این مملکت هم مملکت آدم‌های جنس‌خراب است و من که جوان خوبی هستم چرا نمی‌روم؟ احتمالا آقا فرخی دیده دک و پز ماها -یعنی من و داداشم و خاله شهلا، که ملاقاتمان کرده- خوب است و فکر کرده خب این‌ها از این‌هایی هستند که راحت می‌توانند بروند. آقا فرخی سیلی می‌زنیم صورت‌ها سرخ است. من هم الکی گفتم عاشق ایران هستم. ولی واقعاً عاشقش نیستم. فقط دوستش دارم. نمی‌شود به دوست داشتن گفت عشق. نگفتم بی‌پولم. ولی گفتم ماشین را می‌خواهم بفروشم و گفت خودش از من می‌خرد چون این ماشین را یک ِ یک تعمیر کرده و خودش می‌داند چه تری زده. بعد خاطره‌ی اینکه پولش را خورده‌اند را تعریف کرد گفت طرف سی میلیونم را خورد، دیروز رفتم در خانه‌اش گفتم زن جنده‌ی مادرجنده بیا پایین. نیامد. هر چی فحش خوار مادر و زن و بچه دادیم نیامد. شکایت هم کرده بودیم همه کار کرده بودیم ولی پولمان را نتوانستیم بگیریم. من که می‌خواستم عمیقاً عمیق و به روز و دانا به نظر برسم گفتم مردم وقتی پول می‌خواهند خوب گردنشان را کج می‌کنند. آخر من یک مورد شخصی سراغ  دارم، همت ده بالا-فامیلیش در همین مایه‌هاست- هیچپخی نبود، پول نداشت برای کار و سرمایه اولیه، آمد از پدرم پول گرفت تا کارخانه ی ماسک سازی را در ده کیری‌اش در کلاردشت راه بیندازد وقتی کارخانه کارش گرفت و با آلمان‌ها قرارداد بست و بنز خرید و اسم پسرش را گذاشت کسرا -که اسم من است- و موهایش را کاشت و شروع به ساخت هتل کرد و فامیلش را کرد تدین-تدین با کلاس است؟ کیر تو سلیقه ت مرد-  و دوست دختر هم گرفت و اسمش را کرد مسعود-که اسم داییم است چون دوست داییم بود- آمد پول پدرم را پس داد، یعنی اصل پول را بعد از ده پانزده سال پس داد، بدون سود. پدرم یک مدت لبش کج شد. بعداً فهمیدیم سکته است. سال بعد فهمیدیم سکته نیست، تومور است. غصه آقا، غصه تومور می‌آورد. غصه نخورید که ناراحت می‌شوم. خلاصه آقا فرخی گفته بوده به یارو که خوار کسده بیا پایین لا اقل من چند تا مشت بهت بزنم، پولم را نمی‌خواهم بیا پایین که قدر سی میلیون کتکت بزنم.

قدر ِ سی میلیون کتک زدن یعنی چه‌قدر؟ صدای ماشینه بلند شد زدیم کنار. سیم کیلومترش بود. برگشتیم سیم کیلومتر را درست کرد، دنده را هم رگلاژ کرد. گفت بیست تومن می‌شود. گفتم بروم تا عابربانک. گفت نمی‌خواهد، دوازده ِ شب ِ همان روز بیست هزار تومن را برایش کارت به کارت کردم، این قدر خوشحال شده بودم که بیست هزار تومن شده که اگر بچه‌ام سالم به دنیا می‌آمد اینقدر خوشحال نمی‌شدم.

So clever but ain’t no wise

این طرف دریاچه بود، آن طرف هم دریاچه بود. این طرف بزرگترین دریاچه‌ی جهان بود آن طرف هم یک دریاچه‌ی مصنوعی درست کرده بودند و وسطش دو تا سیخ چوبی وجود داشت و روی سیخ چوبی‌ها دو تا خانه ساخته بودند که کفترها بروند توش عشق کنند. کفتر‌ها ساعت‌های متمادی از این سیخ چوبی به آن سیخ چوبی پرواز می‌کردند و مرغابی‌ها زیر سیخ‌ها و روی سطح آب هفت تشکیل می‌دادند. دوباره روی کوسن‌ها خوابیدم. به خودم گفتم ای کاش اصلاً بیدار نمی‌شدی. حالا ;ه اول بیدار شدی باید چی کار کنی؟ ظف‌ها را بشوری یا یک دوش مشتی بگیری؟ آیپد رفیقم را برداشتم. حتی آن موقع می‌توانستم بفهمم از من متنفر است. از این دریاچه را تا آن دریاچه فیلم گرفتم. از دم کوسن‌های پای پنجره که ازشان می‌شد کفترها را دید زد تا پشت پرده‌های توری، آن طرف دریا بود، خیلی‌ها توش غرق شده بودند. از هر کی بالا بود هم در مسیرم فیلم گرفتم که البته فقط سه نفر بودیم، از خودم هم توی آینه فیلم گرفتم. چهار نفر دیگر توی اتاق‌ها بودند. من کجا و کی و چطور و چرا خوابم برد؟ چون که صدای خنده‌ها اذیتم می‌کردند و ممکن بود کر شوم. موج‌های دریا روی شن‌های ساحل کف می‌کردند. فیلمه در مجموع سی ثانیه هم نشد. آیپد را گذاشتم کنار به دریا نگاه کردم و دنبال کاغذ گشتم و بعد هم دنبال فندک گشتم.

ظهر دیروز وسط راه جیگر خورده بودیم. حتی من هم دو سه لقمه خوردم، به زور نمک. همه گفتند جیگر این نیست و این جیگر گاو است. و جیگر گوسفند خیلی لذیذتر است. من تا حالا جیگر نخورده بودم. و بعد از این هم تصمیم گرفتم دیگر هیچ نوع جیگری را نخورم. چون این یک چیزی است که اولش نبوده و بعداً لخته‌خون‌ها با هم متحد شده‌اند و درستش کرده‌اند.وقت شام همه اصرار داشتند خیلی کمک کنند. برای دوش گرفتن آب بیش از حد سرد بود. توی حمام به کاشی‌ها نگاه کردم و فکر کردم آن‌ها آبی و سفید هستند ولی اگر نباشند از دست ِ من کاری بر نمی‌آید و من آن‌ها را آبی و سفید می‌بینم. صدای تدارکات می‌آمد دو تا دختری که با ما بودند می‌خندیدند. و کسی که از خارج آمده بود جمع را به دست گرفته بود و مزه می‌ریخت و تمام کارها را هم خودش تنهایی انجام می‌داد. توی راه هم بنزین زده بود و وقتی گفته بودند به نظرشان کجا جیگر بخورند او سر هر پیچ پیاده شده بود و پرسیده بود که آیا جیگر دارید؟ آخرش هم او رستورانی را پیدا کرد که توش جیگر گاو خوردیم. وقتی برای خرید مایحتاج کنار سوپر مارکت کنار زدیم رفت و همه‌ی خریدها را خرید و بعد هم همه ی خریدها را آورد و توی ماشین هم کنار آنها نشست و محیط امنی را برای خریدها رقم زد. نشست و با هر دو تا دختر هم تیک زد چون او مردی بود که دوست داشت همه‌ی کارها را خودش بکند. این مردی بود که بود و از دست هیچ کس کوچکترین کاری بر نمی‌آمد. و از دست ِ من هم کاری بر نمی‌آمد جز اینکه به خفقان بیشتر خو کنم. فکر می‌کردم نباید تمام می‌کردم و بعد هم نباید پا می‌شدم می‌آمدم آن‌جا جایی که مرا نمی‌خواهند. ولی مگر من همیشه فکر نمی‌کردم که نباید فلان کار را می‌کردم و مگر این هم یکی از همه‌ی آن چیزهایی نبود که نباید؟

پس در عوض فکر کردم فکر کردن بهش مطلقاً بی‌فایده است. جوجه‌ها را از کلمن بیرون آوردند و مشروب‌ها را از کیسه‌ها خارج کردند. مالزیایی -به همه- نشان داد علاوه بر سراغ جیگر را گرفتن جوجه هم بلد است سیخ کند. و من هم -به همه-نشان دادم می‌توانم آدم گریزترین ِ آدم‌گریزها باشم. در طبقه‌ی بالا یک اتاق بود که نه تنها از هر دو طرفش هر دو تا دریاچه پیدا بود، بلکه در یکی از بالکن هایش یک گنجشک مرده بود و جسدش هم پوسیده شده بود و وفقط پرهای دُمش باقی مانده بودند. حتماً یک زنبور او را نیش زده و کشته. و بعد هم مورچه‌ها خورده‌اندش. کندوی زنبور درست زیر شیروانی بود و لانه‌ی مورچه‌ها در تصاویر ماهواره‌ای دریافتی نیز قابل رویت بود. دست‌هایش را از هم باز کرده بود. یا بهتر است بگویم بال‌هایش را از هم باز کرده بود. اگر بزرگتر از آنی که بود می‌بود ازش می‌ترسیدم ولی با آن سایز به نظر بی آزار و غیرترستناک می‌آمد.

رفته بود وسط سکوی حوض وایستاده بود و کباب باد می‌زد اگر یک شاتگان داشتم با شاتگان میزدمش تا کمتر کار کند و فقط به دلبری بپردازد. دنبال کاغذ گشتم و چیزی را با دیگری قسمت کردم و دوباره برگشتم بالا هدفونم را گذاشتم توی گوشم تا صدای تعارف‌ها بر سر باد زدن یا باد نزدن را نشنُفم. وقتی غذا حاضر شد من را صدا کردند و ازم خواستند کمی خودم را نشانشان بدهم. ولی من حرفی نداشتم بزنم و حتی سعی می‌کردم علی رغم اینکه همسفرشان هستم نگاهشان هم نکنم. داشت برای همه توی ظرف غذا میکشید و بعد از غذا هم شروع کرد به جمع کردن، و شوخی کردن با همه حتی من که از فرط جدیت ممکن بود تبدیل به یک سنگ اخمو شوم. همه رفتند توی آشپزخانه و ظرف شستند. و من هم موزیک گوش کردم تا همه ازم حتی بیشتر از قبل متنفر شوند. جای من پیش قوها و اردکها بود و حقم بود از سرما بلرزم و کبریت آتیش بزنم تا بمیرم. من لیاقت بودن در آن جا را نداشتم .پس چرا نمیرفتم یک اتوبوس پیدا کنم تا برگردم تهران؟ صبح هدفون را از گوشم درآوردم و با آیپد از دو نفر که آن بالا بودند فیلم گرفتم و از دریا و کف‌ها روی موج ها و بعد دوباره هدفونم را گذاشتم و چند وقت بعد چشم‌هایم را باز کردم تا ببینم این صدای چیست؟ از لا به لای صحبت‌ها نیمرو را درست تشخیص دادم چند دقیقه بعد که بوی کره هم به هوا برخاست آقای کون گشاد گوشت تلخ، هدفون‌هایش را در آورد و در کون سگ کرد و خواست برود تا با همه دوست باشد ولی دیگر این‌قدر دیر شده بود که از دست هیچ کس کاری بر نمی‌آمد جز رعایت سکوت.